تبليغاتX
طنز نبشته های سعید زاهدی

شعر !

باز باران با ترانه / با فریبا و سمانه / می روند خرم به خانه / عشوه های دخترانه / این دل من عاشقانه باز می گیرد بهانه / وای از دست زمانه

یادم آید روز دیرین / گردش یک روز ننگین/ رفته بودیم خواستگاری /

 کودکی 30 ساله بودم / شاد و خرم / با دلی خوش، شاخه ای از گل های رنگین / آه از دست تو شیرین / می خریدم من یه ماشین/ آه از دست ترانه / می خریدم من یه خانه / آه از دست سمانه /  وای از دست زمانه !

 

 

۳۱ امین شماره ی نشریه ستون آزاد منتشر شد برای دانلود نشریه و توضیحات بیشتر به ادامه مطلب رجوع کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید Jackson در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 ساعت 0:57 قبل از ظهر | لینک ثابت |

 

توصیه های برای سادیسمی شدن

 

1-     روز انرژی هسته ای کبریت درون چاه دستشویی بیاندازید و انرژی هسته ای واقعی را درک کنید.

 

2-     توپ فوتبال بچه ها شوت کنید وسط بزرگراه، و بگویید هر کس توپ را زود تر بیاورد برنده است.

 

3-     از در عقب به عنوان راننده وارد اتوبوس داخل ایستگاه شوید، بلیط ها را جمع آورید کنید و از در جلو بزنید به چاک !

4-     لوله اگزوز ماشین ها را مسدود کنید.

 

5-     انواع لباس ها و شلوار های گران قیمت را پروف کنید، با آنها عکس بگیرید و در آخر با خنده بگویید کیف پولتان را جا گذاشته اید.

 

6-      به پرستار بیمارستان شماره تلفن بدهید.

 

7-     برای معاینه دکتر وقت بگیرید اما نروید.

 

8-     به برادر کوچکتان سیگار تعارف کنید.

 

9-     با کت شلوار عروسی اقدام به فروختن آدامس در سر 4 راه ها کنید.

۱۰-    هنگام سوار شدن به اتوبوس بلیط بانوان را بگیرید و به جای خود به راننده بدهید.

۱۱-   به دوستانتان ایمیل بزنید، شما شونصد هزار تومان در قرعه کشی بانک .... برنده شده اید.

۱۲-  سر صندوق های رای نام نامزد های مورد علاقه شدید قلبی تان را بنویسید.

۱۳-     با ناخن های بلند، و گچ کوچک تمرین ها را پای تخته حل کنید.

 توصیه یک خواننده

 سلام من هم پیشنهاد دارم(باز هم با اجازه شما)
به همکلاسیتون بگید ساعت 9 میایید دانشگاه تا درسی رو که نبوده بهش یاد بدید ساعت 10 از خواب بلند بشید.
به سرتون بزنه درحالیکه فقط چند واحد پایان نامه مونده تا درستون تموم بشه قید دانشگاه رو بزنید.
نمیدونم چرا اطرافیان می خوان منو بستری کنند؟!

نوشته شده توسط سعید Jackson در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 8:18 بعد از ظهر | لینک ثابت |

علی قندونی !

توضیح نویسنده : این ماجرا هیچ شباهتی با ماجرا های دیگر ندارد و هر گونه تشابه اسمی کاملا شانسی بوده و هرگز در حقیقت رخ نداده است، اما کاملا بر اساس واقعبت نوشته شده است.

صحنه اول :

علی در حالی که خودکارش را درون دهانش کرده است و به مگس ها آموزش پرواز می دهد، مشغول افکار طنز آلود خویش است.

طنز های علی خیلی تلخ است، به همین دلیل موقع نوشتن قند می خورد تا کمی شیرین بنویسد، همین امر باعث می شود تا مردم وی را علی قندونی بنامند.

صحنه دوم :

 علی در حالی که قند ها را با لبش نگاه داشته است، می گوید :

این روزا دیه هه ما مجوز چاپ کتاب طنز نیی دن، اگر هم هدن اینقدر دیر می دن که طنز هامون لو می ره !

صحنه سوم :

 یکی از خوانندگان روزنامه به نام غلام خروس از طنز های علی خوشش آمده است و با یک عدد خنجر از علی می خواهد تا به او هم طنز یاد بدهد، و نام دختر محله شان را در طنز ها بیاورد.  

صحنه چهارم :

 علی در حال مذاکره با بهمن مهران سردبیر یک نشریه دانشجویی است.

علی : من طنز هامو به ایمیل شما می فرستم .

بهمن مهران : ما وضع مالی مون خوب نیست، اما شما رو خوب می سازیم.

بهمن مقداری چیز بد به علی می دهد، و علی شارژ می شود.

صحنه پنجم :

علی در حالی که دستش را درون قندون کرده است، طنز می نویسد و خوابش می آید. قند از لبان علی به زمین می افتد. یک دفعه یه سری اراذل اوباش از دوستان غلام خروس می ریزن سر علی و قندونش رو می شکنن !  

علی : با قنــــــــــــــــــــــدون چی کاری داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نمای ششم :

وضع علی خراب است، او در به در به دنبال یک خودکار است تا طنز هایش را بنویسد.

علی خودکار ها و کتاب هایش را فروخته است تا با آن ها از بهمن مهران دارو (!!!)بخرد.

نمای هفتم :

علی کنار کنار یک پیک نیک دو زانو نشسته است و با تزریق یک موشک 30 سی سی  به فضا سفر می کند. موجودات فضایی علی را می دزدند، و پدر علی هم برای نجات او نمی آید.

سر انجام علی در یک روز سرد و بارانی در حالی که پهلو هایش درد می کند، به درک واصل می شود.

 

نمای پایانی : بهمن مهران را نشان می دهد که لبخندی ملیح بر لب دارد.  

 

سعید زاهدی

نوشته شده توسط سعید Jackson در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 1:39 قبل از ظهر | لینک ثابت |

خبر مهم :

شخصی که خود را جای غلام حسین الهام جا زده بود پس از دستگیری در دفاعیات خود به قاضی گفت :

چه دفاعی از خودم بکنم جناب قاضی من خودم وزیر دادگستری هستم، من شریف بزرگ شدم، من (صنعتی) شریف درس خواندم. نه کسی به من زن می داد، نه ماشین، نه خانه و نه هیچ چیز دیگر !

همه سهم بنده از زندگی کار کردن در آشپزخانه و شستن ظرف بود برای حاج خانوم !

من نمی خواستم به دولت بروم، من نمی خواستم وزارت کنم، من نمی تونستم رئیس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز باشم، من نمی خواستم عضو هیات علمی باشم، من مقاومت کردم تا حد توانم، اما توانم کم بود، بنده ضعیف بودم وگرنه باز هم کار می کردم.

و من همیشه کار می کردم، و من شروع کردم به بازی کردن، و من شروع کردم به سرگرم شدن.

و بعضی وقت ها یادم رفت که کجام و همه اینها که  می گویند کار من نیست، حق من نیست و من اشتباهی ام. من از اولشم اشتباهی بودم.

بله من یادم رفت که اینها مال من نیست و من اشتباهی ام. تقصیر من بود، اما تقصیر دیگران هم بود. اما خدایا تو شاهدی که من هیچ حقوقی را برای خودم بر نداشتم، (همه را به همسرم دادم.) من هیچ چیز را توی جیبم نگذاشتم، (توی کیفم گذاشتم ) من از سهم کسی نزدم من فقط اشتباهی بودم.

خدایا تو شاهدی که من چیزی را خراب نکردم...

چه دفاعی از خودم بکنم ؟!

سعید زاهدی

اینم نظر سولاریس عزیز که اینجوری احساسات شاعرانه اش گل کرده است :

ده عدد خودکار برای ترم جدید
دو بسته کاغذ کلاسور
تمرین باید بدیم
کوئيز جدا
یک درس حذف می کنیم *
بقیه ده#
کتابخانه نم کشیده
و دیگر هیچ...

نوشته شده توسط سعید Jackson در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 0:52 قبل از ظهر | لینک ثابت |
دکتر علیرضا جمشیدی :
مردم تا پایان سال از تحولات دستگاه قضایی شگفت زده می شوند.

Tinypic

شهین : وای یه سورپرایز حسابی ! حتما دستگاه قضایی قراره بشه دستگاه غذایی ، می رم می خرمش می ذارم کنار ماشین ظرفشویی، خیلی کلاس داره !
داش مجید : نه آبجی شهین! ما که فکر نیمی کنیم اینقدر هم متحول بشه! فوقش یک نقطه از قضایی، استیفا می ده، می شه دستگاه فضایی ! ازین سفینه ها چیه می فرستن کره ماه از همونا !
آقای ایمنی : ویییییییییژ ( صدای ظاهر شدن آقای ایمنی بود ) ای بابا داداش مجید چرا شعله ی بخاری اینقدر زیاد کردی ؟ به نظر من دستگاه قضایی قرار یکم بزرگتر بشه، بخاری کوچیکه رو بزارن تو اتاق بزرگشون، اتاق بزرگه رو بزارن تو بخاری کوچیکه!

نويسنده: سعید زاهدی

 

نوشته شده توسط سعید Jackson در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 1:56 بعد از ظهر | لینک ثابت |

توجه : مطالب زیر از تاریخ انقضایشان گذشته اند. و بنده فقط جهت ثبت نوشته ها آن را در وبلاگ گذاشتم بنابر این مصرف نکنید.

توصیه هایی سادیسمی :

 1 – شب سال نو ماهی قرمز های درون تنگ آب را به سیخ بکشید و با پلو میل کنید.

2 – از رفتگر محله عیدی بگیرید.

3 – یک دست کت و شلوار نانو گراد بخرید و با آن در کنار مرغابی ها شنا کنید.

4 – جزوه هم کلاسیتان را جهت استفاده در چهارشنبه سوری قرض بگیرید.

5 – تعدادی نارنجک دستی درست کنید و برای شوخی به سمت کمیته انضباطی پرتاب کنید.

6 – در شب چهارشنبه سوری از مشغول کردن شماره آتش نشانی غاقل نشوید.

7- اگر شکست عشقی خورده اید و قصد خود کشی دارید، درون اتاق گرم نارنجک دستی بسازید، تا مایه ی عبرت خوانندگان ستون آزاد هم شوید.

8 – جنگل های گلستان فضای مناسبی برای آتش بازیست.

9- شب سال نو موهایتان را بفروشید و برای نامزدتان یک بند ساعت بخرید.

نیازمندی ها :

-         سال نو را به پسرخاله ی عمه شوهر خواهر ننه جان تبریک می گوییم. جهت عید دیدنی کار نیک و پر ثواب صله رحم تشریف می آوریم در خانه خود باشید، یادتان باشد مهمان حبیب خداست.  

از طرف یک فامیل نزدیک !

-         خداوند، دهان هر کسی که روز عید در را به روی ما باز نکند را سرویس مدرسه کند.

-          تعدادی کارت هوشمند سوخت آمبولانس، تریلی، تاکسی و ... از یابنده تقاضا می شود خود را به اولین پاسگاه پلیس معرفی کند.

 سعید زاهدی

نوشته شده توسط سعید Jackson در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 ساعت 1:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |
سلام ...

به مناسبت روز تولدم، عید نوروز، و ... از خودم می نویسم تا بیشتر با این موجود از خود راضی آشنا بشید.

-          طبق روایات مختلفی که از بزرگان نقل شده است. سعید زاهدی در نیمه شبی بارانی یعنی یک فروردین سال هزار سیصد و تلفن پایش را به این جهان فانی گذاشت. یک فروردین بود اما هنوز سال تحویل نشده بود. و این اولین تناقض زندگی ام بود.

-          به مرور زمان تناقض های بیشتری در زندگی من بوجود آمد، پدری اصول گرا و مادری سوسول گرا ! همین مسئله باعث شد تا دو شخصیت کاملا مجزا پیدا کنم و شبی در می کده بمانم و شبی در مسجد به سر کنم .

-          به سیب زمینی، موز، ایرانسل و هر چیزی که رنگش زرد باشد علاقه مندم.

-          در کنار زرد آبی رو هم دوست دارم و خب این همون تناقضه، همیشه سعی کردم زرد و آبی رو مخلوط کنم و سبز باشم.

-          با وجودی که طنز می نیویسم و با دوستان می خندم، اما در تنهایی هام عاشق آهنگ های غمگینم.

-          با همه چیز مخالفم، حتی با خودم به توافق نمی رسم. فکر کنم به یک روانپزشک احتیاج دارم.

-          معمولا روانشناس ها را روان درمانی و هیپنوتیزم می کنم.

-          به هک و نفوذ هم علاقه دارم، حالا یا سیستم طرفو هک کنی، یا مخشو یا قلبشو یا زندگیشو ...

-          بزرگترین دروغی که گفتم : کار من نبود !

-          اگه یه روز یه چراغ جادو پیدا کنم و قرار باشه سه تا آرزو بکنم، آرزو می کنم 1000 تا آرزوی دیگه هم بکنم.

-          سخت افزار کامپیوتر می خونم، به سیاست هم علاقه ندارم. سیاست به من علاقه داره !

-          سر یک نادانی یک اشتباه یک سوءتفاهم و از روی خجالت نویسنده شدم.

-          اولین اشتباهی که کردم این بود که به دنیا اومدم و آخریش هم اینه که از این دنیا برم.

-          عاشق خودم هستم، حاضرم جونمو واسه خودم بدم، ولی بقیه رو هم دوست دارم.

-          فعلا چیزی یادم نمیاد، فقط بگم که خیلی پسر خوبی هستم، و از کسایی که از خودشون تعریف می کنن متنفرم.

-     به حافظ و ناپلئون چارلی چاپلین علی شریعتی و شکسپیر هم علاقه دارم .

-          در یک کلام بگم که پارادوکسم !

-          پارادوکس !

بهارتون قشنگ، سال نو تون روشن تر از پارسال، خوش بگذره !

=====================================================

این روز های آخر سالی بد جور دلم می گیرد، دوست دارم به خاطرت همچو آبشار نیاگار اشک بریزم. تو این دنیا هر کی دنبال یه چیزیه خب منم دنبال تو ام. دوست دارم دوباره ببینمت. من فقط تو رو می خوام. درست 8 ماه می شه که هیچ خبری ازت ندارم. بگو چرا پیشم نموندی ؟ گفتی خدا خواسته بری ! قبلنا یادته می اومدی می رفتیم خونه مادر بزرگه ! یادته قول دادی دوباره برگردی ؟ پس کی ؟ چرا نمیای

می دونی دیگه طاقت دوریتو ندارم. قول بده وقتی دانشگاه ها تعطیل شد بیای ! بهار باور کن خیلی دوستت دارم. بهار من دیگه نمی تونم طاقت بیارم. از این همه دوری خسته شدم. تابستون شد، زمستون شد، پاییز اومد تو چرا نیومدی هنوز؟

بهار بیا همه جا رو شور و نشاط ببخش، از این به بعد سعی کن سالی دوبار بیای، اینجوری بهتره ! اصلا چرا همیشه بعد از زمستون میای ؟ چرا بعد از پاییز نمیای ؟ بهار ما رو از لطف و نعمت تعطیلی های عیدت بی بهره نذار !

قربانت درخت دانشجو !

 

نوشته شده توسط سعید Jackson در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 2:49 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
Ä