تبليغاتX
طنز نبشته های سعید زاهدی

یکی بود یکی نبود. خلاصه در روزگاران خیلی بعد که جمعیت دختران n برابر پسر ها می شود. یه آقا پسر خیلی گل گلابی سیب زمینی بود که می خواست بره ازدواج کنه. ... ( یک توضیح : این داستان بر اساس یک ماجرایه خیلی خیلی واقعی نوشته شده. اگه باور نمی کنی نخون. چی گفتین ؟ مگه من شما رو مجبور کردم بیاین تو وبلاگ. چرا حرف بد می زنی ؟ . اصلا دیگه نمی نویسم. ... خواهش نکنین . نه دیگه امکان نداره. عمرا اگه بقیه داستانو بنویسم. چی ؟ نظر می دی ؟ نه من فکر کردی می تونی منو با نظراتون گول بزنین ؟ عمرا. می خوام اصلا صد سال سیاه نظر ندین... چی شد ؟ چی می گین ؟ منو دوست دارین ؟ خیلی ؟ راست می گین ؟. باشه این دفعه داستانو ادامه می دم ولی دیگه وسط قصه حرف نزنین... خب ادامه ) به اینجا رسیدیم. که یه آقا پسر خوشگل و مشکل می خواست با ننه گلی بره خواستگاری....

شب خواستگاری :

خانواده دختر در خانه نشسته اند و برایه آمدن خواستگار ثانیه شماری می کنن. هزار و یک هزارو دو هزار و سه هزار و ... . دینگ دینگ. دینگ دینگ ( صدایه زنگ در ).

دختر : مامان ! مامان ! خواستگاره اومد دیدی گفتم من بالاخره ازدواج می کنم. دینگ دینگ ...

مادر : زود باش دیگه دخترم از پشت آیفن بله رو بگو ... .

دختر : کیه ؟ هه هه هه ... آقایه خواستگار ؟ شمایین ؟ با اجازه بزرگتر ها بله. هه هه.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید Jackson در دوشنبه بیستم آذر 1385 ساعت 8:32 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
Ä