تبليغاتX
طنز نبشته های سعید زاهدی

به نام خدا

 

امروز می خواهیم داستان بسیار قدیمی به نام « شنل قرمزی و هفت کوتوله » رو نقد کنیم. اِ... ببخشید هفت کوتوله که با شنگول و منگول بودن ... آره .. فکر کنم درسته ! بله همانطور که شما می دونید این داستان بر می گرده به سالیان پیش، که یک دختر بچه ای به نام شنل قرمزی می خواست برای مادر بزرگش میوه، کیک، شیرینی، و اینجور چیزا ببره... البته نمی دونم چرا اون زمونا اصولا مادر بزرگ ها خونشون یه جای دوری تو جنگل بوده، و حداکثر اوقات بچه های کوچیک خونواده براشون مواد ( غذاییش ) رو می بردن. البته طبق آماری که چند روز پیش توی یه مجله ی معتبر از کشور های خارجکی خوندم، ( اسم مجله هپه- روته معنیش رو نمی دونم ولی شما هر چی دلتون خواست ازش برداشت کنید ). این مجله که مال کشور گینه بیسائو بود خیلی هم معتبره. توی این مجله نوشته بوده، در خانواده های بزرگ به بچه های کوچک خانواده بیشتر اهمیت می دن، که همین بچه های کوچک و اصولا آخر خانواده و به قول ما ته تقاری،  خیلی هم لوس بودن.( این نشون می ده که من ته تقاری نیستم ) بله، پدر خانواده به این بچه ها بیشتر اهمیت می داده تا مادر خانواده. ولی به نظر بنده اصلا بین بچه ها نباید فرق بذاریم. اصلا این فرق گذاشتن ها از زمان های قدیم بوده، از وقتی که عرب های جاهل می آمدن و بچه های دخترشونو زنده به گور می کردن، که به این می گن فرق گذاشتن بین دختر و پسر. اصلا چرا پسر ها رو زنده به گور نمی کردن ؟!! مگه پسر ها آدم نیستند! ها ؟... راستش رو بخواین واژه گور منو یاد یه بنده خدایی می اندازه، غلام گور این آقا که بعضی ها بهش بهرام نیز می گن، آدمی بوده که گورخر شکار می کرده، حتما می دونید که گورخر هم حیوانی تخم گذار است. ( اِ.. اشتباه شد ) پستاندار است با بدن خال خالی با پس زمینه زرد و خال خال های صورتی و گل گلی یه چیزی تو مایه های پیرهن جواد یساری. همین جواد یساری که خواننده نسل امروز و دیروز و فردا و 10 ، 20 قرن دیگه است. او از بچگی به خوانندگی علاقه داشت. وی که در محله جوادیه زندگی می کرد، روزی به سینما رفته و در آنجا فیلم های فردین را تماشا می کرد، برای همین به بازیگری علاقه مند شد. این شغل بازیگری بر می گرده به سالیان بسیار دور که در آن سال ها زنی به شوهرش می گه بیا یکم ادا، اطفال از خودت در بیار بچه ها سرشون گرم بشه. بچه ها هم کلی با حرکت های بابا حال می کنن. خانوم خونه به آقاهه که بیکار بوده می گه این کار رو درملا عام انجام بده و پولی به جیب بزنه! آقای خونه هم این کار رو می کنه و پول شدیدی به جیب می زنه، که فکر کنم اسمش چارلی بوده! من یکی از سخنانش رو بلدم، خیلی قشنگه و می گه : هر وقت خواستی بخندی یواش بخند تا غم بیدار نشه و هروقت هم خواستی گریه کنی آروم گریه کن تا شادی، نا امید نشه! عجب بجمله زیبایی بود . اصولا این جمله های زیبا بیشتر تو ذهن می مونن. طبق یک تحقیق که در چند سال گذشته محققان کشور فیجی در قاره اروپا انجام دادند، به همین نتیجه که جمله های قشنگ تو ذهن می مونن رسیدند... خوب این هم از نقد داستان شنل قرمزی و دلبر امیدوارم از این نقد لذت برده باشید. اگه فیلم، کتاب یا داستان دیگه رو هم خواستین براتون نقد کنم، حتما تو قسمت نظرات ذکر کنید. با تشکر Amoo Ahmad   

نوشته شده توسط سعید Jackson در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 2:34 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

جواب به نظرات : لطفا دقت کنید ...

 

SHAK_FAN:

همان طور که خودتان دیدید، اولین نوشته من دارای نظر های زیادی بود شاید همه شما فکر کنید، که من چقدر خوشجالم و در پوست خود نمی گنجم. ولی مطمئن باشید این گونه نیست. باور کنید من به هیچ عنوان به هدف خودم نرسیدم و این رو هم از روی نظارت شما به راحتی می توانم بفهمم. من یا به طور کلی تمام نویسندگان این وبلاگ بی خودی که مطلب نمی نویسیم. تمام مطالب نوشته شده ما دارای هرف و پیام هستند، که نمی دانم چه تعداد از خواننده ها به آن پی می برند. مثل اینکه باید در انتهای مطالب مثل کتاب های درسی چند تا سوال از متن یا مثلا بگیم پیام متن رو استخراج کنید. تا شاید کمی IQ  های پلمپ شده شما تحرک کنند. من مثل آدم های ... نشستم و برای شما مطلب می نویسم بعد شما در نظرات به جای انتقاد و مطرح کردن قسمت های ابهام انگیز، یا گفتن سوتی های متن یا درخواست کمتر یا بیشتر نوشتن اینگونه مطالب، یه هویی می نویسید بیا تبادل لینک کنیم، خوب برادر عزیز من، خواهر بسیجی وطن، تبادل لینک واقعا اینقدر اهمیت داره ؟ مهم هدف متن و آموختن مطالبی که ذهن شما رو باز کنه و اینقدر ظاهر بینی و کوته بینی رو جامعه ما رو از بین ببره. پس لطفا بعد از متن های نوشته شده من در نظرات حرف از تبادل لینک نزنید، حتی اگر هیچ کس به متن های من نظر ندهد. تبادل لینک هم به من ربطی نداره و در حیطه من نیست و سعید باید تصمیم بگیره... وی باید بدانیم متن های نوشته شده من یک لحظه لبخد زیبای شما و در کنار آن گفتن مطالبی از نابسمانی های جامعه ماست که باید همه در حلآن شریک باشید.

از اینکه خیلی تند صحبت کردم، از شما عذر خواهی نمی کنم. چون حق شما بوده. ولی خداییش وبلاگ دیگه ای که من توش می نویسم این گونه خواننده هایی نداره... نفهمیدی چی گفتم ؟ یعنی وبلاگ سعید واقعا پر طرفدار است و طرف دار های بافهم و شعر بالایی داره !! که من از این بابت باعث افتخارمه که در کنار سعید در این وبلاگ مطلب می نویسم. با تشگر از شما ... ( تا سه شنبه خداحافظ )

سردبیر وبلاگ – سعید :

اول از همه سلام عرض می کنم خدمت همه اصلاح طلب ها...(  از جمله آرایش گر ها ) . دوما هم نداره... ببینید دوستان حرف های دوست خوبم شک_فن رو که خوندین؟!! من قضاوت رو به خودتون واگذار می کنم. در مورد تبادل لینک چون روزانه افراد زیادی با وبلاگ آشنا می شن، بگم که نگران نباشید. اگه هم خواستید تبادل لینک کنیم در قست نظرات مطلبی که من نوشتم در خواستتون رو بنویسید. اما ببینید جلبک های ناز من این وبلاگ یه تفاوت اساسی با همه وب های دیگه داره. تفاوتش هم تو هدفی که وبلاگ برای اون فعالیت می کنه. آفرین همه با هم بگین ... سازندگی ! ما با طنز هامون هرگز قصد تخریب شخصیت های حقیقی و حقوقی رو نداشتیم نداریم و نخواهیم داشت. من تا به حال به هیچ عنوان توی این وب وزین اجازه ندادم الفاظ رکیک و یا توهین به مردم و دولتمون راه پیدا کنه. فکر می کنید چرا ؟ چون می ترسم ؟ نه اگه می خواستم یه گروه تروریستی درست کنم خیلی راحت تر بود تا اینکه بخوام یه سری جلبک رو آدم کنم. خدمتتون باید بگم که منم خودم یه زمانی جلبک بودم. اما خب بر اثر یه جهش سلولی آدم شدم ... خلاصه شما هم برای کمک به پیشرفت جامعمون باید تلاش کنید. نمی دونم اگه بهتون بگم که این وبلاگ زیر نظر مقامات سیاسی چی فکر می کنین ؟ اگه بهتون بگم که من جکسون ( سعید زاهدی ) یکی از نوادگان سرلشکر خائن زاهدی ( کودتای 28 مرداد ) هستم چه احساسی بهتون دست می ده ؟ اما من امروز اومدم تا جامعمون رو با کوچکترین کاری که الان از دستمون بر میاد با کمک شما اصلاح کنم. زیاد مزاحمتون نمی شم فقط یه مطلب دیگه در مورد ولن تاین که پست پایین رو در موردش نوشته بودم. یه عده فرمودند چرا غرب گرایی می کنی ؟ ما ایرانی ها باید سپندار مذگان (درست گفتم ؟) رو جشن بگیریم . که 29 بهمنه . حق کاملا با شماست. اما زیاد خودتون رو درگیر مسائل حاشیه ای که این خارجی و اون ایرانی نکنین. عشق گه مرز نمی شناسه. شما باید یاد بگیرین که حتی بعضی از فرهنگ های خوبه. و به صرف اینکه مطالب غربی و یا شرقی توجه نکنین. یه جمله معروف می گه که نیگا نکنین کی یه حرفی رو می زنه ؟ دقت کنین ببینین چی گفته ؟ پیام مطلب چیه ؟ در ضمن این وبلاگ حداکثر هر دو روز در میون آپ می شود.  خب وقت کلاس ما هم تموم شد اگه سوالی هست بپرسید ؟

نوشته شده توسط سعید Jackson در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 ساعت 5:17 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

سلام. با یه گزارش جذاب در خدمت همه خوانندگان این وبلاگ هستیم. حتما می دونید که ولن تاین چه روزی است. روزی که سراسر جهان معنای حقیقی عشق رو که پول خرج کردن، در راه معشوق است ( البته باید با اخلاص باشه ) را درک می کنند. ما هم برای اینکه نظر بعضی از افراد جامعه رو بدونیم. به اقصی نقاط شهر رفته و تک تک با افرادی مصاحبه کردیم. امیدواریم که فیض ببرید.  

 

 

 سوال اساسی : ولن تاین چیست ؟

 

یه عاشق : ولن تاین روز فدا شدن برای کسی که بیشتر از خودت دوستش داری و می دونی که هرگز بهش نمی رسی. ( منظورش معشوقه، پس بریم از معشوق بپرسیم...)

 

یه معشوق : ولن تاین خیلی روز خوبیه و خیلی رومانتیکه و خیلی قشنگه و خیلی خوبه و از لحاظ اقتصادی خیلی خوبه... ( بریم از دانشجوی رشته اقتصاد نیز این سوال رو کنیم)

 

دانشجوی رشته اقتصاد : ولن تاین روزیه که یه عاشق بدبخت و مفلوک باید برای یه معشوق مفت خور پول ها شو دور بریزه...( البته جای دوری نمی ره پول ها... فقط می ره تو جیب بعضی از دوستان بازاری ... بریم سراغ یکیشون )

 

کاسب : ولن تاین روز خیلی پر سودی هست، هر چیزی هم که سود داشته باشه خوبه.. فقط باید صدا سیما برای این روز یکم فیلم سینمایی هندی- عشقولانه ترتیب ببینه، تا مردم یشتر با مراسم هدیه خریدن برای معشوق آشنا بشوند. ( راست می گه ها. بیاین بریم سراغ مسئول برنامه ریزی پخش فیلم های سینمایی ... )

 

مسئول محترم صدا سیما : آقا مصاحبه نمی کنم ... فیلم نگیر ... به جان شما فیلم هندی هامون پوست پوست شده... از بس پخش شدند. همه مشکل ها از دولته که بودجه نمی ده،تا ما سی – دی فیلم هندی تهیه کنیم... ( بریم سراغ رئیس جمهور)

 

احمدی نژاد : ولن تاین روزی است که ما باید با گفتن جمله محبت آمیز : انرژی هسته ای حق مسلم ماست؛ معشوقمان را خوشحال کنیم. ( چقدر زیبا بود این جمله... فقط باید انتظار تو گوشی های هسته ای که از معشوق می خوریم، را نیز داشته باشیم. واقعا نرژی هسته ای یه حقه ... برای اینکه نظر یک حق شناس رو بدونیم، می ریم سراغ یه کارمند محترم اداره که حقوقش رو به موقع می گیره )

 

کارمند اداره : ولن تاین روز بدبختی است روز فلاکت، چک بی محل کشیدن همانا و افتادن به زندان همان ... ( خیلی دردناک بود. بریم سراغ یه زندانی )

 

زندانی : ولن تاینم کجا بود. مگه بعضی ها گذاشتن که ما راحت یه شب با دوستان و ... دسته جمعی جشن ولن تاین بگیریم. ( فکر کنم منظورش از بعضی ها مامورین وظیفه شناس نیروی انتظامی بود)

 

مامور انتظامی : چی گفتی ؟ ولن تاین ؟ باید بریم پاسگاه ... هر حرفی هم که الان بزنی در دادگاه بر علیه تو استفاده خواهد شد. ( -بر علیه- اشتباهه باید بگیم - علیه- رفتیم پیش قاضی  ... )

 

قاضی :طبق ماده 007 قانون معاشقه، در روز ولن تاین همانقدر که عاشق به معشوق هدیه می دهد. معشوق هم باید به عاشق ماچ ترجیحا آب-دار بدهد. تا عدالت به صورت کامل رعایت شود.البته شما در این مبادله باید سیاست داشته باشید. ( عجب قاضی با حالی بود، بریم نظر یه انسان سیاسی رو ببینیم چیه ؟)

 

فرمانده بسیج پایگاه الزهرا : آقا این چه سوالی می پرسین ؟ شما می خواین چه چیزی رو با این سوال ها ثابت کنین ؟ آخه چرا اینقدر غرب گرایی رو تو جامعمون ترویج می دین ؟ البته اگه آقا اجازه بدن ما این روز را به حضرت علی و فاطمه زهرا تبریک می گوییم... ( وای وای وای! اینقدر هم آدم نباید –جای خالی- باشه )

 

گزارش خوبی بود. اگه منو زندان سیاسی هم نندازن، ولن تاین روز خوبیه... ببخشید که دیگه وقت نداشتم با بقیه مباحثه نه محاسبه نه چی بود ؟ آها مصاحبه کنم . آخه باید برم جلوی آینه و ولن تاین رو به خودم تبریک بگم. آخه من هیچ کس رو به اندازه خودم دوست ندارم. یا به عبارتی دیگر ما فقط برای خودمان می میریم ...

                ( ولن تاین مبارکتون باشه! امیدوارم همیشه عاشق واقعی بمونین )

 

نوشته شده توسط سعید Jackson در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 5:2 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

shak_fan

((قبل از اینکه این مطلب را بخونین مطلب پایینی رو که جدید هست رو حتما بخونین))

سلام خواننندگان عزیز

همان طور که می دانید اعضای وبلاگ با بالگردی(هلیکوپتر) که کرایه کرده بودیم رفتیم راهپیمایی با شکوه 22 بهمن را ببینیم. من در این باره می توانم بیان کنم واقعاً یک حماسه مصنوعی (ببخشید ادبیات فارسی من ضعیف است) تصحیح می کنم یک حماسه طبیعی و خود جوش را به راحتی می توان دید. ولی مشکل مهم از نظر من این بود که در این جمعیت چند هزار نفره آنقدر پرچم وجود داشت که ما نتوانستیم یک آشنا پیدا کنیم باور کنید در تمام جمعیت انواع مختلف پرچم مثل پایگاه بسیج منطقه 10،9،8،7 و ... که هر کدام یک پرچم با جنس های مختلف مثل کتون ،ابریشم ، تترون و... داشتند یا دبیرستان دخترانه پسرانه و عمومی ، راهنمایی عالی ، غیر عالی و معمولی، دبستان پیتی و دره پیتی ، مهد کودک های دولتی و خصوصی ، انواع ادارات ، انواع سنف ها و ...  که پشت هرکدام از پرچم ها یک تعداد انسان که تعدادشان ضریب 5 بود ، ایستاده بودند و شعار می دادند. حال آنها آدم معمولی بودن یا نبودن ما که نمی دانیم ولی تنها نکته مهم حضور یک پارچه تمام اقشار مختلف جامعه برای حمایت از انقلاب بود ولی اگه یکم این پرچم ها کم بود ما می توانستیم همکلاسی های خودمان را ببینیم ولی متأسفانه نشد و فکر کنم به خاطر این بود که قرار نبود ظهر ناهار بدن.

راستی اگه با آسمون نگاه می کردی بالگرد ما رو که مورد هدف منافقان قرار گرفته بود و داشت دود می کرد را می دیدید(نترسید ما همه سالم هستیم)

 

نوشته شده توسط سعید Jackson در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 9:33 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

عمو احمد

 

آورده اند که در روزگاران  پيش  پسرک  چوپانی  در دهی دور دست زندگی می نمود . او پسر بسيار ساده ای بود ( اما همچين ساده هم نبود که ، يکم زرنگی هم  به خرج مي داد ) . او در کنار پدر و مادر  خويش  زندگی بسيار گرم و بی آلايشي را سپری مي نمود ، تا اينکه روزی  آمد که همسايه  آنها  که  کوکب خانم نامی بود ( البته نه اون کوکب خانمي که تو کتابا خوندين نه اون نيست. ) به منزل انها آمد و با  مادر او صحبت بسیار کرد و از خواهرش  که در  شهر زندگی مي کرد، برای آنها سخن گفت. (توضیح ضروری : ببخشید وسط کلام کوکب خانوم مزاحم شدم. نام پسر قصه را هم بنده فراموشمان شد؛ نام او پتروس بود ) . کوکب خانم  تمام  صحبت ها يش را  کرد و رفت و اين  صحبتها  در مادر پتروس تاثير بسیار گذاشت. وقتی شب آقاشون اومد خونه او را مجبور کرد تا خانه ای در شهر بخرد. آقای خانه هم که نامش پدر پتروس بود با اين  موضوع مخالفت نمود، ولی قول داد که فضايی شبيه خانه های شهری برای خانوم بچه ها درست کنه! برای  همين تا آنجا که توان داشت برای آنها لوازمات خريد که عبارت  بودند از : ماشين لباس شويی ، تلويزيون LCD  ماشين ظرف شويی کامپيوتر خلاصه هر وسيله ای که مدرن باشه. ( شايد  بعضی از دوستان بگن که خوب اين که اين همه لوازمات خريد همونو ميرفت تو شهر خونه می خريد ولی شما که نمی دونيد که خونه ها در شهر چقدر گرونن! )  مادر پتروس ديگر حواسش به پسرش نبود و هميشه در حال ور رفتن با وسايل جديدی که آقاشون براش خريده بود جلب شده بود. برای همين آقاشون بعضی موقع ها مجبور بود که از بقالی سر کوچه پيتزا بخره ( لازم به ذکر است که بقالی سر کوچه پتروس اينا تريپ فروشگاه زنجيره ای بود...خوب چه ربطی داشت نميدونم. ) همين طور روزها سپری ميشد، تا  روزی  که  پتروس  احساس  کرد  که  تنها شده برای  همين به  کامپيوترش  روی آورد، تا  کمی از تنهاييش بکاهد او از يکی از دوستانش شنيده بود که اينترنت جای خوبی  برای دوست  پيدا  کردن است. برای همين به چت و چت بازی روی آورد تا اينکه  کارش  به جاهای  باريک  کشيد.او با  شخص ديگری  که خود را غلام دوست نواز  معرفی کرد بود طرح دوست ريخت. روزی غلام  به او گفت که :  بابا پاشو بيا شهر خيلی حال داره روستا چيه اينجا امکانات زياده ، اينترنت ADSL داره پاشو  بيا.... بدو . همين  جا  بود  که پتروس  تصميم  گرفت  تا شهر و ديار خود را ترک کند و به شهر غلام شان اينا بره. برای همين تمام وسايلش  را  جمع کرد  به سمت شهر راهی شد البته بدون اطلاع قبلی چون از مامان باباش که دل خوشی نداشت طفلی! در بين راه به سدی رسيد که يه جاش هم سوراخ شده بود گفت اگه اين سد خراب بشه که همه جا رو آب ميبره؛ تازه  ممکنه  خطوط تلفن  هم  قطع  بشه  برای  همين تصميم گرفت انگشتش را در سوراخ فرو ببرد، تا از چکه کردن آب جلوگيری کند . چند ساعتی به همين  منوال  گذشت.  او که خسته شده بود تصميم گرفت برود  از آن طرف سد، سوراخو  همچين  اساسی  درست  کنه!  برای  همين آدامسشو زد دم سوراخ و پريد تو آب پشت سد او همانطور شنا کرد و به سوراخ پشت سد رسيد ولی فهمید که اين سوراخه  همچين  اساسی  درست بشو نيست  واسه  همين بيخيال شد و به شرکت آب و فاضلاب زنگ زد. تو راه  که داشت بر مي گشت  ديد يه سيمی به  لنگری گير کرده يا يه لنگری به يه سيمي گير کرده رفت و اون سيم رو آزاد کرد .  بعد ها دانشمندان  فهميدن که اون سيم فيبر نوری بوده که مال اينترنت يک کشوری بوده (( این قسمت هم به خاطر اینکه شرکت برق و مخابرات ناراحت نشه، در ضمن عزيزان لطفا نام کشور را نپرسيد خواهشا... ) او دوباره به راه خود به سمت شهر ادامه داد، تا به  شهر  رسيد. بلافاصله به نزد غلام دوست نواز رفت اما غلام دوست نوازی وجود نداشت. آقا همش کشک بود. (ببخشيد ها روم به ديوار گلاب به روتون اوسکولش کرده بودن! ) برای همين تصميم گرفت به خانه  برگردد  و  همه چيزو فراوش کنه اما راه خانه را فراموش کرده بود. برای همين بلافاصله به کلانتری رفته و خود  را  معرفی کرد و اعزام به خدمت شد ( خودم هم نمی دونم، چرا اينطوری شد ) .

نتيجه گيری : ما از اين داستان  نتيجه ی خاصی نمي گيريم.  ولی به هر کس هر کس اعتماد  نکنين ، هر وقت دفترچه خدمتتون اومد سريع خودتونو معرفی کنين تا غيبت نخورين ،در مواقعی که مشکلی پیش میاد، فورا اون مشکل رو به متخصص خودش واگذار کنین، زياد هم چت  نکنين .... ما که می خواستيم نتيجه  خاصی نگيريم نمی دونم چرا اين طوری ميشه  هر  وقت  ميخوام يه طوری  بشه،  اون طوری نميشه . ضمنا به خاطر دستور زبان فارسی که دراينجا رعايت نشد پوزش می طلبم. با تشکر !!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط سعید Jackson در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 3:57 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |
توجه : این مطلب برایه کودکان زیر ۱۷ سال و ۱۱ ماه توصیه نمی شود.

آخه من نمی دونم بعضی ها چه پدر کشتگی با قرص اکس دارند. که اینقدر ازش بد تعریف می کنن. بعضی ها اصلا فکر نمی کنن که با این آگاهی دادناشون به جوونا، کار و کاسبی یه عده رو کساد می کنن. ببینید دوستان من یکی از بهترین قرص ها، قرص شادی آور و روانگردان اکستازی است. یه توصیه بهتون می کنم، از این به بعد اگه تو تلویزیون دیدین دارن از قرص اکس بد تعریف می کنن. سریع سیم برق تلویزیون رو بکشید. نه آخه تو تا حالا خودت خوردی ببینی چقدر خوشمزه است ؟ عجب فازی می ده این اکس . دوست دارم یه بار فقط یه بار بخوری ببینی که چه بلایی... ببخشید چه حالی بهتون دست می ده. مخصوصا این منتقدان وبلاگ فقط یه بار بخورین، ببینید چقدر ایم قرص خوبی است. به جان خودت هیچی نمی شه. یه بار امتحان کن. من برای خودتون می گم، وگرنه فاز دادن به شما چه سودی به نفع من داره، نه یک قرون به حقوقم اضافه می شه. نه کسی به من می گه دستت درد نکنه. جون جکسون این دفعه رو بزن هیچیت نمی شه. اگه نخوری از این به بعد بچه هایه وبلاگ بهت می خندن و مسخرت می کنن . تازه تو اگه قرص رو نخوری یعنی هنوز بچه ای و می ترسی و کم آوردی. آفرین جلبک خوب ! برو سریع  از مغازه دم در خونتون یه بسته اکس بخر بعد بیا وبلاگ رو بترکون. دود و لیذرش با من. یه اکس پارتی خفنگ تو وبلاگ می گیریم. تا ببینی چقدر انرژیت زیاد می شه. تا ببینی چقدر انگیزه جنسیت می ره بالا. تا ببینی چقدراکس خوبه. در ضمن اگه داری لباساتو تنت می کنی بری اکس بخری، دقت کن دست ساز باشه چون ناخالصی زیاد داره و فازش بیشتر می شه. اگه مغازه جایه خونتون قرصش رو نداشت، شوکولاتش رو بگیر. شوکولش رو نخواستی پودرش رو بیا ازم بگیر با آبجو قاطی کن. یا رو کیک بریز باهاش بخور. در ضمن یه وقت این آب- اکس ها رو تزریق نکنی ها، چون سرنگ ها ایدز داره. یه وقت آخر عمری اچ - آی - وی می گیری، افسرده می شی. خوبه ببین هنوز نرفتی! شعر زیر رو بخون. قشنگه ...

اکس ها را باید خورد ...

اهل عشقستانم / روزگارم خوش نیست / عاشق شیرینم / مشکلاتم بسیار / چه کسی می داند ؟ /

من چه راهی دارم ؟ / مشکل من پول است / شاید هم بیکاریست / شاید هم مشکل مسکن دارم /

مشکل من عشق است / شاید هم بی مهریست / ولی اکنون که دگر راهی نیست / اکس را باید زد /

جور دیگر باید مرد / شاید این قرص روان / بکند راه را کم / قصد پارتی دارم / می روم بقالی /

اصغر آقا اکس داری ؟ / اصغر آقا می پرسد / از کدامین نوعش ؟ /

این مهم نیست چه نوعی و چه مارکی باشد / اکستامینوفون هم بود خوب است / فاز را باید جست /

جور دیگر باید خورد / آسمان تاریک است / و منم در راهم / ساعتم یازده و نیم / می روم اکس پارتی /

چه صدا هاست اینجا / موسیقی های بلند / جیغ و داد افراد / می شوم داخل خانه /

چه خبر هاست اینجا / دختران با پسران می رقصند / محرمند یا نا محرم؟ / لیذری در دود ها می چرخد

آن طرف تر تختیست / دو نفر می جنبند / این یکی دیوانه است / قصد پرواز دارد /

از لب پنجره دورش می کنم / اینجا دیگر کجاست؟ / زود باید بروم / در همین حال /

کسی عشوه کنان نزدیک شد / باورش دشوار است / این حقیقت دارد ؟ / عشق من شیرین است /

که در اینجا می لغزد / پس لباس هایش کو ؟ / او چرا می لرزد ؟ / من به او می گویم : /

عشق من شیرنم / تو چرا اینجایی ؟ / او به سختی می گوید : / تو چرا این جایی ؟

نفسش نزدیک است / بدنش هم گرم است / اکس را خوردم من / فاز را بردم من /

و دگر هیچ نفهمیدم چه شد ...

معده ام را شستشو می دادند / پدرم بالا سرم می گرید / صندلی چرخ دار است / دکترم می گوید /

این بدنم تا آخرت مفلوج است / آن طرف تر تختیست / عشق من شیرنم / رویه تخت خوابیده /

پس چرا آرام است ؟ / مادرش می جیغد / عده ای می گریند / و پرستار ملحفه رویش می کشد /

باورش دشوار است / این حقیقت دارد ؟ / عشق من بی جان است ؟ .... 

نوشته شده توسط سعید Jackson در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 5:55 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

علل گران شدن سیب زمینی از دید اشخاص مختلف جامعه... (اولین مطلب از shak-fan )

این بحث مهم به وسیله خبرنگار ما تهیه شده، و توسط تحلیل گر وبلاگ مورد بررسی قرار گرفت. همچنین تحلیل گر ما برای بازشدن مبحث کمی در مورد صحبت هایه این عزیزان توضیح می دهد تا ابهامات موجود رفت شود.

سوال : به نظر شما سیب زمینی چرا گران شده است ؟

1) وزیر بازرگانی : دلیل گرانی یک ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید Jackson در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 ساعت 12:33 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

تجسم یک رویا ... ( اولین مطلب عمو احمد )

فکر کن می خوای امسال کنکور بدی! ( توجه : فقط فکر کن ) ... از تابستون می شینی مثل یه حیوون معروف می خونی . شب و روزت می شه درس، زندگی رو ول می کنی، دیگه دنبال یللی تللی نمی ری. برایه اولین بار امتحانات رو خوب می دی! جلبک خوبی می شی، درسخون می شی، پیش همه عزیز می شی، تا اینکه روز سرنوشت ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید Jackson در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 4:11 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

جوک - اس- ام - اس و ...

سلام. حالتون خوفه ؟ می دونم که خیلی منتظر بودین تا این پست رو بنویسم. دلتون خیلی برام تنگ شده بود مگه نه ؟ به جان خودم که نه ! چون ارزشی نداره، به جان شما! این عمو احمد قرار گذاشت با من همکاری کنه. ولی مثلیکه یادش رفته...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید Jackson در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 ساعت 3:18 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |
بدل بازیگر سریال نرگس دستگیر شد...

kheily shabiheshe ! mage na

قابل توجه تمامی شایعه پراکنان گرامی. پس از ماه ها تلاش طاقت فرسایه همکاران این وبلاگ که چندی پیش برایه تحقیق در مورد فیلم مبتذل بازیگر منتسب به سریال نرگس به ترکیه و ازمنستان رفته بودند. موفق به شناسایی بدل این بازیگر که به صغری کماندو مشهور است شدند. بنا به اخبار رسیده این دو همکار گرامی در حالی که مشغول گشت زنی در بزرگترین بازار شرق ترکیه بودند، به رفتار یکی از بانوان آنجا مشکوک شدند و بدون هیچ گونه مجوز قضایی در یک اقدام انتحاری وی را دستگیر و مورد بازجویی قرار دادند. مظنون که هرگز پایه همکاری نبود و اصلا به جرم خویش اعتراف نمی کرد، سرانجام با تهدید و ضرب و شتم توسط همکاران ما مجبور به اعتراف شد. به گزارش یک تن از خبرنگاران ما به نام عمو احمد که قرار است از این به بعد در این وبلاگ در نوشتن مطالب و موضوعات متنوع کمک کند، این مظنون به نام صغری کماندو هزارچهره تاکنون برای بازیگران زیادی را در جهان پاپوش درست کرده. برپایه این خبر همکاران وبلاگ شروع به کشف جرایم احتمالی این مجرم کردند. و سرانجام با کسب مدارک کافی جعلی برایه این خانوم وی را تحویل مقامات عالی قوه قضاییه ایران دادند. شایان ذکر است که این متهم حتی در آخرین ثانیه هایه بازجویی ابراز پشیمانی نکرد و مدام به زبان ترکی می گفت : من از شما شکایت می کنم!!! البته برایه خود ما هم سوال پیش آمده که چرا این متهم هیچ شباهتی به بازیگر سریال نرگس ندارد. به خبری که هم اکنون توسط عمو احمد به دستم رسید توجه کنید : هم اکنون تمامی همکاران ما در تیمارستان بخش روانی بستری شده اند. لطفا پایتان را از وبلاگ بیرون نگذارید که شما را هم به جرم  همدستی با این افراد آی-کیو در سطح جلبک دستگیر می کنند...

نوشته شده توسط سعید Jackson در دوشنبه نهم بهمن 1385 ساعت 11:17 قبل از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |
خنجرکشان

یکی بود یکی نبود. در زمان هایه قدیم یه آدم قوی ای زندگی می کرد، که هر کی باهاش سر هر چی کل می انداخت، کم می آورد. روزی آدم قوی از در مدرسه دخترونه رد می شده که می بینه عده زیادی از دوستان اراذل اوباش مشغول تیکه پراکنی نسبت به بانوان محترمه هستند. آدم قوی هم که می بینه تو قلمرو اون دارن...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید Jackson در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 5:19 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

چرا ننه سرما با عمو نوروز ازدواج نمی کنه ؟

سال پیش بود که ننه سرما اومد کنارم گفت : پسرم می شی ؟ گفتم نه ! آخه تو خیلی سردی تو بغلت اصلا احساس گرما نمی کنم. ننه سرما زد زیر گریه و با صدای بغض آلود گفت : چرا هیچ کس منو دوست نداره ؟!! منم گفتم : ننه جون گریه نکن...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید Jackson در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 3:34 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

 

شعر زیر یکی از بزرگترین آثار هنری در ادب فارسی است، که توسط خودم سروده شده. و برایه نکوهش جراحی هایه زیبایی بینی است. همانطور که می دانید امروزه در کشور ما عده زیادی از زنان و مردان برایه زیبا تر شدن صورت ظاهریشون این عمل رو انجام میدن. غافل از اینکه صورت زیبای ظاهر هیچ نیست، ای برادر سیرت زیبا بیار … . البته درست است انسان باید زیبا باشد و خداوند هم زیبایی را دوست دارد. اما آگاه باشید کهاگر دماغ شما در آفساید است یا شبیه زنگوله یا گوشت کوب و … است، خدا اینطور خواسته. شاید خداوند به بعضی ها مثل من زیبایی نداده. به خاطریکه اگه به کسی مثل من زیبایی می داد، ممکن بود با سوداستفاده از زیباییش در راه خلاف بیفتد. پس صورت خدایی از یاد نبرید. حالا یه عده مگه حرف تو سرشون میره. شما خانوم. شما که بینیتو عمل کردی. بله با شمایم. مگه قوانین وبلاگ رو نخوندین؟!! (ورود افراد با آی-کیو درسطح جلبک ممنوع … ). چرا قاچاقی وارد وبلاگ شدین؟… زبونم مو در آورد بسکه گفتم آی-کیو ها نیان تو وبلاگ!!! خب داستان این عاشق رو بخونین، شاید عبرت بگیرید

....وای وای وای ... با قیچی که نمی شه دماغت رو درست کنی !!

 

بینی نابینی

 

کرد معشوقه به عاشق نظری …………گفت که آن بینی تو دارد ننگ

.... (ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید Jackson در یکشنبه یکم بهمن 1385 ساعت 2:21 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
Ä