ماجرای ازدواج عمو نوروز با ...
عمو نوروز با اینکه 1385 سالش تموم شده بود اما هنوز ازدواج نکرده بود. وقتی ازش پرسیدم چرا تا حالا ازدواج نکردی؟ گفت : آخه هنوز کیس مناسبم رو پیدا نکردم. ولی من که می دونم داره خالی می بنده... بیچاره عمونوروز نون شب خودش رو نداره بخوره، چه جوری می خواد پس فردا یه زندگی رو بچرخونه. مردی که بخواد تو این دوره زمونه ازدواج کنه باید، شغل داشته باشه، ماشین داشته باشه، قیافه داشته باشه، با کلاس باشه، کم کمش لیسانس داشته باشه. حالا مهم نیست که چه جوری مدرکش رو تهیه کرده باشه و بگذریم از اینکه باید استعداد ظرف شستن و لباس شستن و چشم گفتن و در کل خونه تکونی قبل از عید رو داشته باشه.
یه روز ننه عمو نوروز که در و همسایه ننه نوروز صداش می زنن، تصمیم گرفت برای عمو آستین بالا بزنه و از دختر دماغو ننه سرما براش خواستگاری کنه. نمی دونم چقدر ننه سرما رو می شناسین! فقط همین قدر بگم که همین ماه پیش با هزار دوز و کلک با این پاپا نوئل ازدواج کرد، البته از نوع تجدید فراشش. می گن از بچگی هم همیشه تو مدرسه تجدید می آورده. خلاصه دختر اولش هم که از مرحوم حضرت آدم برفی داره، پلی کپی مادرشه. اونم عین مادرش سرد سرد، من خیلی بهش توصیه کردم که یه مقدار سعی کن، با اطرافیانت گرم بگیری. ولی تو گوشش نمی ره. با اینکه ادعاش می شه متولد ماه مهر ولی ذاتا همین جوری بی مهر و محبت بزرگ شدند. دیگه چی بگم، یه موجود پر افاده و پر توقع! ننش هر شب براش از این چیزا چیه که دود می کنن تا چشم نخوره. فکر کنم اسفند دود می کنه... من که فکر نمی کنم کسی بتونه باهاش ازدواج کنه. همین داداشش بهمن، نمی دونین پارسال با چه زحمتی تونست، با آذر دختر عمش ازدواج کنه.
راستش رو بخواین عمونوروز عاشق بود. نمی گم عاشق کی بود چون داستان از مزه می افته! از آخر می فهمین. تو دانشگاه با هم آشنا شده بودند. عمو نوروز همیشه حسرت اینو می خورد که چرا هیچ وقت نتونست بهش بگه دوستش داره. شاید چون اعتماد به نفس کافی نداشت. شایدم عمو مشکل اسکناسی داشت. خلاصه وقتی دید ننه نوروز داره اصرار می کنه که الا و بلا قبل از مرگم باید تو رو تو لباس دومادی ببینم، تصمیم گرفت که همه چیز رو رک و رو راست به ننه بگه. اولش شاید، چهار پنج تا دسته جارو و لنگ دمپایی و کفگیر و ملاقه می خورد تو سرش، ولی بهتر از این بود که یه عمر با دختر ننه سرما زندگی کنه. ننه وقتی ماجرا رو شنید، داشت پس می افتاد! چیزی نمونده بود که درجا شیش هفت تا سکته قلبی کنه و دار باقی رو وداع بگه. اما چون پسرش رو تو لباس دومادی ندیده بود، از مردن منصرف شد. و از عزرائیل مهلت خواست. فرشته مهربون مرگ هم وقتی ماجرا رو فهمید، دلش نیومد ننه رو قبض روح کنه. ولی به ننه گفت، تو رو خدا یه وقت به کسی نگی ها. اگه خدا بفهمه چی کار کنم! ولی نمی دونست که دهن ننه خیلی قرصه، شاید هم نمی دونست که خدا داره ازون بالا به ننه لبخند می زنه.
ننه نوروز تند و تند و تند داشت به عمو می گفت، آخه پسریه خلمشنگ ! نونت کم بود آبت کم بود که می خوای بری از دختر های بالاشهر زن بگیری؟ مگه من چه کوتاهی در حق تو کردم؟ تو رفتی دانشگاه که درس بخونی یا دنبال عیش و نوش باشی و ... من با چه رویی برم و ازشون خواستگاری کنم؟ اونا سطح زندگیشون به ما نمی خوره. یکم این چیزا رو بفهم!...حالا شماره تلفنشان رو بده ببینم. چی می شه! عمو نوروز هم اون شب تا صبح خواب های رنگ و وارنگ دید. صبح که شد عمو نوروز قشنگ ترین لباس هاش رو پوشید و یه شیشه اوتکولون که تا حالا پشت کمد قایم کرده بود، تا ننه نبینه، رو خودش خالی کرد. ژل هم از همون پشت کمد به مقدار کافی ( دو سه کیلو ) رو سرش مالید و با کت و شلوار پدر خدا بیامرزش راه افتاند. تو راه هم چند تا شاخه گل از این یارو مبارک عروسک خیمه شب بازی که تازگی مغشول تجارت گل بود، خریدند.
وقتی رسیدند در خونه اونا ... بگم اونا کیه ؟ حالا وقتشه ! عمونوروز عاشق یه دختر خیلی زیبا و دوست داشتنی به نام بهار بود. بهار خیلی جذاب بود. چشماش برق خاصی داشت. هر کی نگاش می کرد در جا عاشقش می شد. دماغشم عمل نکرده بود. یه چیزی فراتر از لیلی! مهمتر از همه بهار مهربون بود. همه دوستش داشتند. مخصوصا بچه مدرسه ای ها که عاشق تعطیلی بودند. خلاصه عمو وقتی رسید دم در، دید در بازه و خونه بهار اینا رو چراغونی کردند. رفت تو بیبینه چه خبر شده، دید عاقد آوردن و دستی دستی دارن عشق عمو رو عروس می کنن. عمو تا چشمش به چشم بهار که زیر لباس عروسی بود افتاد، و اشکهای بهاریش که مثل قطره های بارون از رو صورتش پایین می اومدن رو دید. فهمید که بهار رو دارن به زور عروس می کنن. عاقد گفت : برای بار دوم عرض می کنم دوشیزه خانوم محترمه سرکار خانوم بهار گل گلی آیا وکیلم شما را به عقد دائم شاهزاده شکاک فرزند شاه ماردوش ضحاک در بیاورم ؟ .. حاضران گفتند : عروس رفته گل بکاره! در همین لحظه عمو عزمش رو جمع کرد و با صدای بلند داد زد : بهار عاشقتم، دیوونتم، ... با من ازدواج می کنی ؟!! نمی دونین چه آبروریزی به پا کرد. هیچ کس حرف نمی زد، سکوت همه جا رو فرا گرفته بود. تا اینکه بهار اشکاش رو پاک کرد و با یه لبخند گفت : با اجازه بزرگتر ها بله! شاهزاده هم عصبانی بلند شد و دیگه قرار داد نفتی با کشور بهار اینا نبست! ولی عوضش همه خوشحال بودند. خلاصه هفت روز و هفت شب، جن و پری و دیو ... به شکرانه این ازدواج مشغول جشن گرفتن بودن. هر کی موبایل داشت اس-ام- اس می زد و این جشن بزرگ رو تبریک می گفتند. شرکت مخابرات هم خیلی خوشحال بود. بعدش هم ماه عسل دست هم رو گرفتند رفتند ایران و همه جا پر از خوشی و سر سبزی کردند. اونا هر روز می رفتند لب دریا و ننه نوروز هم با خودشون می آوردند. دوازده روز گذشت و روز سیزدهم ننه گفت : من امروز رو نمی تونم بیام، شما برین خوش باشید. ننه تو خونه نشسته بود، و خوشحال بود که پسرش رو بالاخره تو لباس دومادی دید. در همین لحظه عزرائیل جون هم اومد و بعد از تبریک گفتن به ننه، گفت : قرارمون که یادت نرفته؟! ننه گفت : نه خب! عزرائیل هم گفت : پس دستت رو بده تا بریم یه جای خوب ! ننه دستش رو به دست عزرائیل داد و با هم پرواز کردن، رفتن یه جای دور...
خیلی دراماتیک بود، مگه نه ؟ من که گریم گرفته !!! ببخشید که خیلی از جاهای داستان سانسور شد... ( لینک ماجرای یک : عشق برفی )
عید خوبی داشته باشید ...
مشخصات یک معلم خوب :

- یه معلم خوب روز های آخر سال از دولت عیدی می گیره، برای همین باید خیلی خوشحال بشه.
- یه معلم خوب از اینکه مالیاتش رو می ده ، خمسش رو می ده، زکاتش رو می ده، خیلی خوشحاله!
-یه معلم خوب می دونه که کسی فقیر تر از اون در جامعه وجود نداره تا بهش کمک کنه پس برای همین هر چقدر خواست می تونه به خودش کمک مالی کنه! البته بهتره که این کمک به صورت انفاق شبانه باشه که نفهمه کی به خودش کمک کرده!
- یه معلم خوب وقتی می خواد عیدی بده، با اعتماد به نفس کامل چشماش رو می بنده، دست تو جیبش می کنه، و کلی نخود کیشمیش در میاره می ده به بچه ها !
- یه معلم خوب تو خیابون همیشه دستاش تو جیبشه، به خاطریکه کسی نفهمه جیباش خالیه!
-یه معلم خوب به خاطری که پول ها از تو جیبش سوراخش بیرون نریزند، پول هاشو تو حساب کارت الکترونیکیش نگهداری می کنه!
- یه معلم خوب هیچ وقت پاشو از شهرشون بیرون نمی ذاره، چون تا حالا مسافرت نرفته و گم می شه! بعدشم که دیگه داستان شنل قرمزی رو می دونید ...
- یک معلم خوب دم عید برای خانوم محترمش یه روسری گل گلی می خره!
- یه معلم خوب همیشه پول اجاره خونش رو به موقع می ده، تا سال نو تو خیابون سفره هفت سین پهن نکنه!
- یه معلم خوب فقط می تونه واسه دانش آموز هاش کلاس بزاره!
- یه معلم خوب تو ایام عید در رو برای مهمونا باز می کنه !
- یه معلم خوب از اینکه نمی تونه با شیرینی، میوه، آجیل، و ... از مهموناش پذیرایی کنه خجالت نمی کشه، چون اصولا هر کی خجالت بکشه معتاد می شه !
- یه معلم خوب قبض آّب، برق، تلفن، گاز رو باید سر وقتش پرداخت کنه! اگر هم نده از حلقومش می کشن بیرون...
-یه معلم خوب از بچگی به گوجه فرنگی حساسیت داشته!
-یه معلم خوب هیچ وقت در برخورد با مشکلات دچار تضعیف روحیه نمی شه، چون روحیه ای نداره که بخواد ضعیف بشه!
-یه معلم خوب جلوی خانوم بچه هاش گریه نمی کنه!
-یه معلم خوب هرگز دست به دزدی و خودکشی هم نمی تونه بزنه...
-یه معلم خوب سعید زاهدی رو دوست داره، چون سعید زاهدی به فکرشه براش طنز می نیبیسه!
-این مطلب هرگز منزلت اجتماعی معلم خوب رو کاهش نمی ده !
یه معلم خوب : ببخشید این مقام و منزلت اجتماعی که می گین یعنی چه ؟
- -- یه معلم خوب چرا عصبانی می شه ؟ خب به من چه ؟ تقصیر من چیه که معلم خوب این جوریه ؟
- یه معلم خوب یه نویسنده خیلی خیلی خوب رو هرگز نمی زنه!
- یه عالمه معلم خوب می تونن، حقشون رو از آموزش پرورش بگیرن! ( خوب شد ؟ )
- یه معلم خوب عید رو به همه خواننده وبلاگ تبریک می گه !
- یه معلم خوب دست تو دماغش نمی کنه ... د .. بی تربیت !
- یه معلم خوب می گه روز تولد سعید زاهدی یادتون نره ( 1/1/1368 )
- یه نویسنده خیلی خیلی خوب هم از یاد آوری یه معلم خوب تشکر می کنه!
- یه معلم خوب با یه نویسنده خوب با وجود مشکلات شدید اقتصادی می خوان مسافرت برن اون دنیا...
- یه کارمند خوب اداره هم می خواد بیاد ...
- یه معلم خوب، یه نویسنده خوب، یه کارمند خوب آدم های خوبی بودند، خدا بیامرزدتشون ...
- یه معلم خوب یه فاتحه الاحلاص و الصلوات.......
توجه :
- یه معلم خوب اگه تو این دنیا هیچی نداشته باشه یه دنیا محبت داره که هیچ
کس نداره. از معلم عزیزی که برام نظر گذاشت بی نهایت تشکر می کنم. چرا که
بهترین درس زندگی رو به من آموخت .... ![]()
سلام . بنا نظر بعضی از علما ترقه بازی هیچ خطری ندارد ... این شعر نو را که سهراب سپهری در مورد چهارشنبه سوری به من گفته بخونید خودتون متوجه می شید ...
شور و حالی دارد/ عشق و شوقی خواهد/ و منم می خواهم کمی بازی بکنم/ کاش می شد بخرم / ولی اکنون که دگر مالی نیست /شب عید نزدیک است / پدرم هم بی پول / چاره ای باید جست / بهتر این نیست که دست ساز باشد؟ / قیمتش ارزان تر / سر صدایش بیشتر / شور و حالش افضل ...
چسب، کاغذ، باروت / سیخ کبریتی که در این نزدیکی است / و همه چیز حاضر / من تلاش خود را خواهم کرد / بیشتر از درس و کتاب / زود تر از باد بهار / فکر کنم حاضر شد / بهتر است که امتحانش بکنم / کبریت را باید برد / جور دیگر باید زد ...
من نمی دانم که چرا می گویند / این مواد پر سوز است / نکند فکر کردی / من در این شعر بلایی سر خود می آرم / ولی دیدی که من سالم سالم هستم / شب روشن نزدیک است / همه عالم آتش / چه عجب جنگی بکنم من امشب ...
تق و تق ترقه / بوم و بوم نارنجک / فیس و فیس دینامیت / حال نوبت با من / بکشم این ضامن / دور خواهم شد از این بمب قوی / و دلی سیر بخندم بر افراد / این ترقه روشن / حال باید پرتابش بکنم / بین آن جمعیت / ...
چشم هایی معصوم / چهره ای چون مهتاب / دخترک را می گویم / که در آن جمعیت / شاد بود و خندان / قرنیه اش پاره / دیدگان دخترک پر خون است / دیدگان مادرش هم چون باران / کاش ماموری بود / که در آن نزدیکی / می گرفت این ها را / دکترش می گوید / عملی در پیش است / چشم ها را باید شست / جور دیگر باید دید ...
بعضی ها ...
1-بعضی ها به خاطر سهل انگاری در امورشان استعفا می دهند…
- بعضی ها هم پس از استعفا در سمتی بهتر استخدام می شوند.
2- بعضی ها خیلی ضایع فرار می کنند…
- بعضی ها هم در این فرار نمایش همکاری کنند.
3- بعضی ها در مسابقه فوتبال دعوا می کنند...
- بعضی ها هم هیچی به آنها نمی گویند.
4- بعضی ها پول می گیرند که چیزی نبینند...
- بعضی ها هم تا پول نگیرن، چیزی نمی بینن!
5- بعضی ها فقط حرف می زنند، عمل نمی کنند...
- بعضی ها نه حرف می زنند، نه عمل می کنند!
6- بعضی ها تحسن می کنند، تا بیشتر پول بگیرند…
- بعضی ها هم پول می گیرند، تا تحسین کنند.
7- بعضی ها اخبار را بزرگ می کنند…
- بعضی ها هم اینجوری مشکلات مهمتر را فراموش می کنند!
8- بعضی ها از طریق اینترنت مواد متحرقه می فروشن…
- بعضی ها هم جون خودشون و مردم رو به خطر می اندازن.
9- بعضی ها می گن هر جرقه علیه ایران، انفجاری خواهد بود علیه آمریکا…
- بعضی ها هم برای جلوگیری از جنگ روانی از این حرف ها می زنند.
10- بعضی ها با خودشون فکر می کنن که اینجا چی نوشته…
- بعضی ها فکر نمی کنن دارن چی می نویسن!
مسابقه بخور، بخور ، رشوه بخور !

امروز دوباره در خدمت شما هستیم، با یه مسابقه دیگه! حتما خیلی دوست دارین بدونین سرکت کنندگان امروز کیا هستند ؟ بزارین راهنمایی کنم، بعضی از شرکت کنندگان این مسابقه، اشخاصی هستند که امضا هاشون قشنگه، و کافی تو قلکشون سکه بندازی، (البته از نوع بهار آزادیش) تا برات پای هر برگه ای رو خواستی امضا کنن،
قوانین مسابقه رو که می دونین ! هر کی بیشتر ماست بخوره! بیشتر رشوه می گیره. و در نهایت کسی برنده است که کمتر از بقیه رشوه گرفته باشه. تفهیم شد ؟ قبول دارم مسابقش یکم سخته. حالا نوبت می رسه به معرفی شرکت کنندگان مسابقه :
شرکت کننده اول: جناب آقای کارمند بی نوای سابق اداره ... سانسور... که تازگی با نوا شدند. تشویقشون کنید... ( صدای دست و سوت! )
شرکت کننده دوم : جناب مهندس سابق ناظر از شرکت ساختمان سازی ...سانسور ... که تازگی به جای نظارت، اشارت می کنند. لطفا تشویقشون کنید ( صدای دست و جیغ )
و شرکت کننده سوم : جناب مامور معذور وظیفه شناس سابق پلیس راه .... سانسور آباد ... که تازگی وظیفه خزانه داری پاسگاه رو به عهده گرفتند. به افتخارشون یه دست یه هورا ...( هورررااا ... هورررااا )
خوب! حالا از همه شرکت کننده ها خواهش می کنم در جایگاه خودشون قرار بگیرند، تا همکاران من دست های این دوستان رشوه گیر را با دستبند ببندند، و برای شروع مسابقه آماده شوند.
شرکت کننده اول : ببخشید آقای مجری می شه بپرسم چرا دستامون رو به جای پارچه با دستبند می بندید ؟
مجری : الان می فهمین ( هه ..هه ...هه ) ! خب دوستان دقت کنند، که با شماره سه مسابقه شروع می شه و ...
شرکت کننده دوم : پس این ماست ها که قراره ما بخوریم و رشوه بگیرم کجاست ؟
مجری : ماست ؟ ماستمون کجا بود ؟ متاسفاته به جای ماست باید بقیه عمرتون رو آب خنک بخورید.
شرکت کننده سوم : یعنی چی باید، آب خنک بخوریم ؟
مجری : یعنی اینکه شما الان توسط پلیس بزرگراه دستگیر شدید، و هر حرفی که الان بزنید در دادگاه علیه شما استفاده خواهد شد. و همه این مسابقه ماست خوری اینا نمایشی بود... ( صدای سوت و دست تماشاگر نمایان )
تست هوش : پس از پایان مسابقه شرکت کننده اول مفتخر به کسب 27 سال حبس ابد شد. شرکت کننده سوم به 27 سال نوشیدن آب خنک رایگان دستیافت. ولی شرکت کننده دوم و برنده مسابقه موفق به کسب مقام فرار نمایشی از دست پلیس بزرگراه شد. آیا می دانید چطوری ؟ به 1542658716 نفر از کسانی که به این سوال پاسخ درست بدهند، جوایز نفیسی اهدا خواهد شد. لطفا جواب این سوالات را به صندوق پستی آشغالدونی خونتون ارسال کنید. البته این سوال به صورت چهار گزینه ای است که گزینه های آن به صورت زیر است :
1 - شرکت کننده دوم، به پلیس بزرگراه اسکناس تعارف می کنه و...
2- شرکت کننده دوم، یک نوع رابطه قوی تر از ضابطه داشته، و ....
3- شرکت کننده دوم، جواب الف و ب درست است !

سلام. جلبک های مهربونم ! امروز قصد ندارم طنز بنبیسم... . اول از خانوم پری دریایی -یکی از جلبک های منتقد - که یه مدت بود، دست از سر کچل من برداشته بود، تشکر می کنم که یادی از این وبلاف کرد...
خبر جدید اینکه من یک آی-دی دارم، که لحظه به لحظه داره به افراد حاضر در اون اضافه می شه! و قراره پیام صلح، دوستی و اتحاد ( صدا ) رو به همه کاربران یاهو مسنجر برسونه... خیلی ها این کار منو مسخره می کنن. خیلی ها همکاری نمی کنن ولی من به هدفم امید دارم. من به این اعتقاد دارم که تمام اختراعات، اکتشافات، اتفاقات و ایده های نو قبل از اینکه صورت بگیرن، برای مردم اون زمان مسخره و غیرقابل باور بوده. اما من تلاشم رو می کنم، اگه نشد باز هم ناراحت نیستم، چون برای چیزی که می خواستم بهش برسم سعیم رو کردم. از شما دوستان عزیز هم خواهش می کنم، این آی-دی رو ادد کنید و اددلیستتون رو برای من بفرستید. تا قدرت اتحاد را در کشورمان درک کنیم. ( آخر متن ... )
می دونید که سیاست انگلیس چیه ؟ تفرقه بنداز حکومت کن!
یه جوک می خوام بگم اگه وبم رو فیلتر نکنن : یه روز یه عده دانشمند برای یه ترکه و یه رشتیه و یه اصفهانیه سه تا جوک اس-ام-اسی می زنن. جوکی که برای ترکه می فرستن، مضمونش بوده که ترک ها آی-کیو شان اندازه ... است، جوکی که برای رشتیه می فرستن مضمونش این بوده که رشتی ها خیلی بی غیرتند. و جوکی که برای اصفهانیه می زنن مضمونش این بوده که اصفهانی ها خیلی خسیسند. اما وقتی این سه نفر جوک ها رو می خونن، بلند بلند می زنن زیر خنده! می دونید چرا ؟ چون ترکه مضمون جوک رو نمی فهمه ! رشتیه هم چیزی به نام غیرت نمی شناخته ! اصفهانیه هم به خاطریکه هزینه اس-ام-اسی که براش زده بودند، هدر نره می زنه زیر خنده! این داشنمندان این سه جوک رو برای تونی بلر هم ارسال می کنن... تونی بلر هم می زنه زیر خنده ! می دونین برای چی ؟ ازش می پرسن تو چرا می خندی می گه : چون ایرانی ها دارن دستی دستی خودشون بین خودشون اختلاف ایجاد می کنن!... امیدوارم پیام این جوک یا طنز سیاسی رو درک کرده باشید. و از تمام دوستان رشتی و ترکی و اصفهانیمون هم به خاطر این مطلب عذر می خوام. ما ایرانی ها از نسل آریاییم باید با هم دیگر دوست و متحد باشیم، نه اینکه مدام برای هم جوک درست کنیم. البته این جوک رو به ناپلئون هم می دن. ناپلئون می گه وای به حال ایرانیان اگه این جوک ها رو ترویج بدن و وای به حال ما اگه بزاریم ایرانی ها از این جوک ها بی بهره باشند. ( در ضمن جوک مال خودم بود ... )
خبر آخر هم اینه همه خونه تکونی کردند، منم دارم وبلاگ تکونی می کنم. یکی از همکارانم یه مدت کوتاهی می شه، که استعفا داد. می گفت : این کار هیچ فایده ای نداره. شاید حق با اون بود، ولی به نظر من طنز رو باید با عشق و علاقه بنبیسی! نه به خاطر فایدش. بگذریم. ممکنه تا چند وقت دیگه سر و کلم کمتر پیدا بشه، رفتن خودم رو به یه روانشناس عضو انجمن بالینی کشور معرفی کردم، آدم بزرگیه! می دونین برای چی ؟ به خاطر ترک اعتیاد ... من معتادم. به خدا تقشیر خودم نبود، دوشتان ناباب منو معتاد کردند. باید شه بار بگم شیگار شیخی شیشد شیلینگ! شوخی کردم بابا! معتاد اینترنتم، روزانه نزدیک به دو سه ساعت پای اینترنتم برای یه دانش پزوه پیش دانشگاهی خیلی بده که بجای درس خوندن بشینه پشت سیستم و طنز بنیسیه!
آی-دی زیر فقط جهت ارتباط های مربوط به امور مهم و دوستانه است.
آی-دی زیر هم حاوی پیام صلح دوستی و اتحاد است .
موضوع انشا : به نظر شما تیم استغلال چرا حذف شد.

به نام خدا
مقدمه : خداوند ما را دوست دارد. و همیشه کمکمان می کند. و ما هم بعضی چیز ها را دوست داریم. و باید کمکشان بکنیم. مثلا بعضی ها تیم های فوتبال را دوست دارند. پس باید کمکشان می کردند. البته بابایمان گفته که خدا همه آدم ها را دوست دارد. و بازیکنان فوتبال هم آدم هستند. ولی ما نمی دانیم که چرا خدا به آنها کمک نمی کند.
مامانمان همیشه به بابامان می گوید، اگه منو دوستم داری، باید برایم جباهرات بخری. حتما جباهرات یک کمک است، ولی به چه قیمتی ؟ به قیمت از دست دادن پول های پس انداز بابامان! من هم تیم های فوتبالی را خیلی دوست دارم، و می خواهم برای آنها جباهرات و بخرم. من اول یکی از هباداران تیم ملی فوتبال پیروزی بودم، ولی بعد به خاطریکه خیلی زعیف کار کردن، من از آنها نا امید شدم و یکی از هباداران تیم استغلال شدم. اما بعدا دوباره چون بچه های کلاسمان همه پیروزی بودن، من هم تیم پیروزی را انختاب کردم. وقتی خبر حفظ تیم استغلال را شنیدم، خیلی اخساس خوبی به من دست داد. ولی بعدا که دیدم بابامان ناراحت شده، من هم ناراحت شدیم. بابامان می گفت، به خاطل بی لقایتی بعضی از سر پلستان این تیم حفظ شد. ولی حالا که دیگر فایده ای ندارد. دیروز وختی به مهسا یکی از بچه های کلاسمان این خبر را گفتند. زد زیر گیره و تا وختی که از مدرسه آزاد شدیم، مودام اشک می ریخت. خانوم معلممان هم هر چی گفت که گیریه نکن، بازم تاسیری نداشت. من هم با اینکه یکی از هباداران تیم پیروزی هستم، باز هم دلم می سوزد. این دفه نه به خاطل بابام، به خاطلی که یکی از تیم های کشورمان حفظ شد. و این مایع زعف یک کشور خوب مثه ایران هست.
چرا شهرام جزایری فرار کرد ؟
شهرام جزایری معروف بود به شهرام گور که از بچگی با ما رفیق بود. صبح ها با هم می رفتیم مدرسه ظهر ها هم بر می گشتیم. مدام پا پی ما می شد، تا براش تخمه و آبنبات چوبی بخریم. باباش بهش پول نمی داد. می گفت : اگه بهش پول توجیبی بده، به راه خلاف کشیده می شه. ما هم دلمان نمی آمد، جلوی دیدگان خیسش تخمه خورد کنیم، آبنبات بلیسیم، یا لواشک بچوشیم. سر کلاس مدام فکرش به این بود که چه جوری مدادتراش های بچه ها رو بلند کنه. من همیشه حواسم جمع بود. یه بار آقای ناظم به خاطر مداد دزدیش کلی با شیلنگ زد به دستش. بعدش ما بچه های کلاس نفری یک ریال رو هم کردیم و برای شهرام مداد پاکن، مداد تراش، مداد و چند تا خرت و پرت دیگه خریدیم. اولش خیلی خجالت کشید. ولی من بهش گفتم اگه بخوای خجالت بکشی، بالاخره معتاد می شی. معتاد خجالت! فرداش صورتش سرخ بود، بس که باباش به خاطر مداد پاکن هایی که براش خریده بودیم، زده بودتش. باباش هم اومد مدرسه و همه خرت و پرت ها رو ریخت جلوی معلم. بیچاره شهرام خیلی خجالت کشید. دوباره بهش گفتم شهرام گور به جای این همه خجالت یکم نقاشی بکش! چند روز گذشت، یه نقاشی آورد گفت خودم کشیدم. وقتی نیگاش کردیم، دیدیم نقشه سرقت بانک. من همیشه تو درس ها به شهرام کمک می کردم. حساب کتابش خوب بود. اما به ریاضیات دل نمی بست. فارسیش هم تعریفی نداشت. انشا های بچه ها رو می گرفت و می خوند.
دبستان رو که تموم کردیم، ما رو بردن دبیرستان! شهرام خیلی غول شده بود. باشگاه هم نمی رفت ولی بدنش درست بود. می گفت آبگوشت زیاد می خوره! مدام بچه ها اذیت می کرد. گاهی اخاذی می کرد. گاهی هم زنگ ورزش کیف پول های بچه ها رو کف می رفت. یه روز که یکی از بچه ها رفت دفتر خبرکشی شهرام رو به آقا مدیر بکنه. شهرام بدجوری حالش رو جا آورد و کلی گوجه فرنگی و بادمجون رو صورتش کاشت. شاید می دونست که یه روزی گوجه فرنگی گرون می شه. تا اون روز اون گوجه فرنگی ها رو برداشت کنه. سرتان را درد نیارم. بعد از دعوا آقامدیر باباش رو گفت بیاد مدرسه. باباش هم پرونده شهرام رو گرفت و اینطوری شد که شهرام ترک تحصیل کرد. من بعد از رفتن شهرام راحت تر درس خوندم. همه نمره هام بالا بود، دانشگاه که قبول شدیم جنگ بود. ما اولین کسایی بودیم که وارد دانشگاه شدیم. چند سال گذشت، و من یه معلم شده بودم. به خودم می بالیدم که تونستم درس بخونم و حالا به بقیه درس بدم. حقوقش برام مهم نبود. علاقه داشتم. یه روز همونطور که داشتم سر کلاس درس می دادم. یکی در زد و منو خواست. رفتم بیرون. بچه ها کلاسو رو سرشون گذاشتن. باورم نمی شد، می دونین چه کسی جلوم وایستاده بود ؟ مدیر مدرسه سابقمون. خیلی ذوق زده شدم. خلاصه یه روز رفتم سر خاک آقاجونم. دیدم شهرام وایستاده جلوم دست تو جیب. عجب قیافه ای برا خودش درست کرده بود. فاتحه که خوندیم. شهرام با بنزش منو رسوند خونه. تو راه از خاطرات قدیم گفت. باورم نمی شد. شهرام گور امروز اینجوری شده باشه. میلیاردر بود. بعد از اینکه سر از کارش درآوردم، به خاطر حسودی رفتم لو دادمش. کلی تو بازداشت بود، تا اینکه خبر فرارش مثل تیری در مغزم فرود آمد. در جا هفت هشت تا سکته مغزی زدم. من الان مردم. من یه روحم و به این وبلاگ اومدم تا خاطرات بچگی شهرام گور رو بنویسم.. یو لو لو لو ................
دوستان جواب سوال بالا که چرا شهرام جزایری فرار کرد در متن بالا بود. آیا متوجه شدید ؟!!
توجه : از همه دوستان خواهش می شود مطلب را تا پایان خوانده و در مسابقه شرکت کنند.
سلام دوستان عزیز :
همانطور که خودتان در جریان هستید مدتی است که یکی از مهمترین خبر های موجود در کشور ما که بسیار بحث بر انگیز هم هست، حضور چند ناو دریایی آمریکا و انگلیس در خلیج همیشه ماندگار و ثابت و بدون تغییر و پایدار فارس است؛ که نظرات متفاوتی در مورد حضور آن ها از هر گوشه و کنار به گوش می رسد که برای بعضی از مردم رعب و وحشت را به همراه آورده است. ما نیز به خاطر اینکه این رعب و وحشت از شما کاسته شود و با خیالی راحت به کار و زندگی و سازندگی بپردازید، طی یک تماس تلفنی حقایق را در مورد این اخبار رسیده جویا شدیم. وزیر محترم اطلاعات هم با توضیحات و اطلاعات قاطع خود، به ما نشان دادند که تمام این سخن ها اشتباه اشتباه است. ایشان فرمودند این ناو ها فقط جهت صید ماهی آمده اند و به صورت تفریحی است و دلیل حضور آن ها هم به علت توصیه های زیاد سریال تلوزیونی باغ مظفر که چندی پیش از شبکه سه سیما پخش شد، مبنی بر مصرف ماهی بوده است. و همین امر منجر شد که طرفداران ماهی یه هویی زیاد شود. و به مناطق مختلف آب ها بروند تا ماهی بخورند و فسفر و امگا سه بدست بیاورند. ( اینم یه پیام مثبت ). ولی راستش رو بخواین چند عکس مستقیم از فضا نورد jackson007 که به دست ما رسیده بود، بیانگر موشک های پیشرفته و همین طور افراد نظامی بر روی این ناوها بود. در این مورد نیز وزیر اطلاعات بیان کردند که موشک ها را برای صید ماهی های بزرگتر که دارای فسفر بیشتر بوده اند، استفاده می کرده اند. نظامی های روی ناو هم برای مبارزه با ماهی ها و کوسه وحشی آنجا بوده اند. که وجود این نظامی ها کاملا طبیعی است. در ضمن وجود این نظامی هاکاملا طبیعی است چون شایعاتی در مورد یک جاندار عجیب د خلیج همیشه و ... فارس بوده مه منجر شده تا نظامی ها هم برای موارد اضطراری همراه این گروه ماهی گیر باشند. ما که هنوز ته دلمان راضی نشده بود، سوالی در مورد هواپیماهای جتی که بر روی ناوها بودند پریسیدیم. وزیر محترم هم پاسخ دادند که خوب عزیزان من زمانی که شما یک ماهی را با موشک می زنید با چه چیزی می خواهی آن را بیاورید ؟ خوب معلوم است دیگر با هواپیما دیگر ! ما نیز که در این لحظه کفمان بریده بود، پرسیدیم : آیا این ناو ها اجازه ی ماهی گیری داشته اند ؟ ایشان نیز در جواب ما را به منبع اطلاعاتی دیگری پاس دادند، و فرمودند که به فرماندهی خلیج همیشه و ... فارس مراجعه کنید. رفتیم آنجا امر کردند به سازمان کشتی رانی مراجعه کنید، رفتیم آنجا فرمودند باید به سازمان ماهی گیری مراجعه کنید، رفتیم آنجا سازمان خارجه را به ما نشان دادند، آنها نیز گفتند از سخنگوی دولت توضیح بخواهید. خلاصه رفتیم خدمت جناب الهام دیدیم که ایشان نیستند، نگوئید که ایشان رئیس دادگستری شده اند ولی واقعا ایشان مرد شریفی هستند. شما خودتان فکر کنید یک عمر در قوه قضایی بوده سپس وارد دولت شده و در آنجا به مردم خدمت می کرده، تمام داراییش فقط سه دونگ خانه بوده و ماشین پیکان مدل 78 و ... واقعا این قابل تحسین است . خداییش کدام یک از شما اینگونه هستید ؟ چرا توهین می کنید ؟ یعنی آقای الهام اینگونه نیست ؟ اصلا به ما چه ایشان که به مردم خدمت می کنند، هرچه دارند نوش جانشان باشد. حالا می خواهد یک پیکان داشته باشند یا مثل دیگر سیاست مداران زانتیا داشته باشند. یک منزل که سه دونگش مال خودشان است داشته باشند یا بهترین خانه در نیاوران و بالای شهر ولی هر چی هست به ما چه ! ایشان فقط ما را به سوی زندگی برابر و یکسان برای تمام مردم ببرند خودشان هرچه می خواهند داشته باشند. اصلا مگه ما گفته بودیم که این امکانات را نداشته باشند؟ تقصیر ما چیست که این ها را ندارند ؟ خب به ما چه که کی چی داره ؟ نه پدر نه ... راستی آخرش ناو های آمریکایی و انگلیسی در خلیج همیشه و ... فارس چه کار می کنند ؟
( با تشکر از وزیر اطلاعات جهت همکاری در از بین بردن رعب و وحشت! )
در ضمن بعضی ها می گن shak –fan خیلی سیاسی می نویسه ! به جان خودم که نباشه به جان شما ، این مطلب همین جوری میان ( روی هر مطلب یک هفته فکر می کنم. ) . حالا برای اینکه شما نگوئید سیاست باز است، یک مسابقه برای جلبک های عزیز طراحی کردم که دارای جوایز بسیار ارزنده است، ( جوایز بعدا اعلام می شود ) مسابقه اینگونه است که عکس بچه زیر مربوط به چه کسی در حال حاضر است ؟ ( چی گفتی ؟ سخته ؟ آخه کجای این مسابقه سخته ؟ تو به جای مغز جلبک توی جمجمه ات قرار گرفته به من چه ؟ ) راهنمایی : این راهنمایی که باعث می شه خیلی مسابقه آسان بشه رو می گم شاید IQ های شما به کار بیفته :
راهنمایی : این شخص یک زن خارجی است .
* این مسابقه کاملا به صورت واقعی است و در صورت پاسخ های زیاد از بین شما قرعه کشی خواهد شد. من و سعید سعی کرده ایم جوایز خوبی را در نظر بگیریم. پاسخ های های خود را همراه با مشخصات کامل به ای-میل زیر ارسال کنید. در ضمن برای کسب اطلاعات بیشتر در خبرنامه وبلاگ عضو شوید. منتظر جواب های شما هستیم.
Email : shak_fan_2007 @yahoo.com



