تبليغاتX
طنز نبشته های سعید زاهدی

 

چه خوش گفت آن گوهر پاک دید........... که دختر برتر از پسر بیامد پدید

 سعید زاهدی

-         یک دختر برتر به دلیل نجابتش نباید پسر مورد علاقه خود را انتخاب کند.

-         یک دختر برتر هر چه مادر پدرش گفت گوش جان می سپارد.

-         یک دختر برتر مجبور است سال ها در انتظار همسر آینده بماند.

-         یک دختر برتر کار خود می کند. کار بقیه خانواده نیز می کند.

-         یک دختر برتر شئونات اسلامی و غیر اسلامی را رعایت می کند.

-         یک دختر برتر می پذیرد که اگر کشته شود، دیه اش کمتر از مرد است.

-         یک دختر برتر می پذیرد که اگر خدایی نکرده پدر نازنینش گور به گور شد، مثقال ارثی به او نمی ماسد.

-         یک دختر برتر استعدادی در رئیس جمهور شدن ندارد.

-         یک دختر برتر جزوه اش را به کسی نمی دهد.

-         یک دختر برتر سهم کمتری در ورود به دانشگاه دارد.

-         یک دختر برتر سبزی پاک می کند، سفره را تمیز می کند، خانه را جارو می کند و ...

-         یک دختر برتر خوشا به سعادتت !

-         یک دختر برتر به به به.

-         یک دختر برتر سراغ ندارید ؟ (جهت کارگری )

-         یک دختر برتر دلش به این خوش باشد که برتر است.

-         یک دختر برتر ، برتری اش بخورد تو سر.. تو سر .. تو سر خودم.

-         یک دختر برتر همان بهتر که برتر نباشد.

(چاپ شده در ویژه نامه بانوان البته با سانسور )

نوشته شده توسط سعید Jackson در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 0:17 قبل از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

ماجرای من و الهام

سعید زاهدی

دیشب هر چی زنگ زدم خونه الهام جواب نداد. باورم نمی شد، آخه اون که هر شب جواب می داد.نکنه خدایی نکرده زبونم لال، چشمم کور، دهنم لق، گوش الیاس کر، بیمارستان باشه.

دوباره زنگ زدم. اما فایده ای نداشت. گوشیش خاموش بود، تلفن رو هم بر نمی داشت. یعنی چرا دیگه جوابم رو نمی ده ؟ مگر من چی کار کردم ؟ الهام تو رو خدا گوشی رو بردار ...

تقصیر خودم بود نباید باهاش اونجوری صحبت می کردم. آخه این موقع شب کجایی ؟ دیگه طاقت نداشتم.می خواستم امشب حرفام رو باهاش بزنم.

پاسی از نیمه شب نگذشته بود. که با صدای زنگ گوشی از خواب پریدم. الهام بود. اولش خوشحال شدم که زنگ زد اما بعد گوشی رو برداشتم با عصبانیت گفتم: هیچ معلوم هست تو کجایی ؟ زود باش راستشو بوگو تا این موقع شب کجا بودی!

الهام مثل همیشه با صدای گرم و پر از مهر و محبتش گفت : آخر زاهدی جان، وزیر علوم گرامی ! خودت می دونی که تازگی ها چقدر سرم شلوغ شده است. باور کن اگر رئیس جمهور محترم دستور نمی دادند، اینقدر کار نمی کردم. من تا الان مشغول فعالیت و به دست آوردن یک لقمه نان حلال بودم.

منم گفتم : خوب شد آقای سخنگو خیالم راحت شد. می خواستم در مورد استعفای آقای لاریجانی کمی باهات صحبت کنم...

چکیده ای از خاطرات وزارت من

(نشریه طنز ستون آزاد )

نوشته شده توسط سعید Jackson در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 9:19 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |
گفتگوي اختصاصي سوسه با بزبزقندي ؛
دلم مي خواست حبه انگور با پسر شجاع ازدواج مي كرد

 
سعید زاهدی
چندي پيش در خبرها مطلع شديم كه بز بز قندي، بزرگ بز افسانه اي هم اكنون بعد از مدتها تلاش و غرور آفريني به دليل مبتلا شدن
به بيماري ديابت در بستر بيماري افتاده است. بنا به درخواست بسياري از دوستان چوپان و هواداران بزبز قندي تصميم گرفتيم تا گزارشي داشته باشيم اندر احوالات اين بز شيرين سخن. البته به دليل كمبود سوخت مورد نياز، مجبور شديم كه از طريق طرح گل گلي ايرانسل با ايشان ارتباط برقرار كنيم. با هم گزارش را مي خوانيم.

سوسه : دوست من سلام. حالت چطوره ؟
بزبز قندي : بع بع بع بععععععععععع.
واحد ترجمه : من هم به نوبه خودم خدمت تمامي خوانندگان صفحه سوسه سلام عرض مي كنم. نگران حال من نباشيد. من ديگر عمرم را كرده ام، بهتر است به فكر آينده خود و انرژي هسته اي و نگران سهميه سوخت خويش باشيد.
سوسه : بله. جناب قندي چقدر حرف زديد تو اين 4 كلمه. خب بز بز قندي چرا نمي خندي ؟
بزبز قندي : بع بع بع بعععععععععع.
واحد ترجمه : از كدامين خنده سخن به ميان آوردي. بزي روزهاي غريبانه كودكيم چگونه گذشت؟ بس كه گفتيد علف بايد به دهان بزي شيرين بيايد، اين شد روزگار من؛ مرض قند گرفتم. من الان روزي 50 تا انسولين تزريق مي كنم. اما وزارت بهداشت اصلاً به فكر ما ديابتي ها نيست. من و قلب كوچكم دوست دارم در چمنزار سبز و پر علف پرواز كنم. بابا هم اكنون نيازمند پولهاي سبزتان هستيم.
سوسه : بله. حق با شماست. خب بز بز قندي ديگه چرا نمي خندي ؟
بزبز قندي : بععععععععع بع بع بع.
واحد ترجمه: اي آقا. دلتان خوش است. بعد از عمري بچه بزرگ كرديم. حالا بيا ببين، اين نتيجش. پس از اينكه خانه قديمي ما در زلزله بم خراب شد. اين بچه هاي نا خلف ما را به آسايشگاه سالمندان فرستادند. كاش زير آوار كله و پاچه مي شدم، اما اين روز را نمي ديدم. شنگول كه هم اكنون با خانواده خارجي خود در آلمان به سر مي برد. منگول هم نمي دانم خبر مرگش وارد باند هاي قاچاق علف مخدر شده است. حبه انگور هم معلوم نيست كدام گوري رفته است. بعضي ها مي گن رفته دوبي لاو بازي و گاو بازي و از اين حرفا. چه آرزوهايي داشتم، مي خواستم بدمش به پسر شجاع. با هم ازدواج كنن. بچه داشته باشن. دوست داشتم نوه ام را ببينم. هي روزگار ...
سوسه: كه اين طور. بزبز قندي بگو ديگه چرا نمي خندي؟
بزبزقندي : بع بع بعععععععع بع.
واحد ترجمه : آقا شما هم سؤال ديگه اي بلد نيستي، همش همينو مي پرسي ؟ بابا دست از سر كچل ما بردار.
سوسه : ببخشيد. من واقعاً عذر مي خوام. جناب قندي شما امسال نمي خواهيد جزو كانديداها باشيد؟
بزبزقندي : بع بع بع بع بع بع ...
واحد ترجمه : نه من هرگز قبول نمي كنم. به تو هم يك نصيحت مي كنم، دنبال اين مسائل نرو كه رفتنت صلاح ما نيست. مطمئن باش من پشمامو تو آسياب سفيد نكردم. حداقل شيش تا شكم گرگ از تو بيشتر پاره كردم كه چنين مي گويم.
سوسه : بزبز قندي جان !شما چطور با گفتن يك كلمه و استفاده حروف در مبناي دو دويي اين همه حرف مي زني ؟
بزبزقندي : بععع اين واحد ترجمتون بع بع حرف هاي خودش بع بع رو مي نويسه، نه بع هاي منو.
سوسه : عجب پس اين واحد ترجمه هم تو صدا سيما كار مي كنه. راستي آقاي بزبز قندي دنبه داري ؟
بزبز قندي : نع نع
سوسه : پس چرا مي گي بع بع ؟
بزبز قندي : مع مع من همين چند ماه پيش ليپوساكشن كردم، هر چي چربي و دنبه بود ريختم دور. اندامو داري ؟ بع بع ؟
سوسه : بله. خيلي زيباست. خب دوستان اشاره مي كنند كه با كمبود جا در روزنامه مواجه شديم. تا گزارشي بعد خدا يار و نگهدارتان. (خبرنگار واحد مركزي آسايشگاه رواني)

نکته مهم : این مطلب از من در روزنامه قدس به نام دوست خوبم مجید مهجور چاپ شد. خوب اینم از خوش شانسی بنده است. 

نوشته شده توسط سعید Jackson در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 0:11 قبل از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |
سلام. از اینکه آپ نمی کنم عذر خواهم. سردبیر محترم امر فرمودند که مطالب رو قبل از چاپ لو ندیم.

البته به زودی با سیل عظیم مطالب رو برو خواهید شد.

اومدم تسلیت بگم به همه جامعه ایرانی مخصوصا فرهیختگانی مثل خودم.

یاد آن دکتر شاعر بخیر!   

روحش شاد باد ...

دکتر قیصر امین پور بر اثر عارضه قلبی جانش را داد به خدا و اشعارش را به ما .

عاقبت پرونده ام را،با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من، صفحه ي باز حوادث
در ستون تسليتها ، نامي از ما يادگاري

نوشته شده توسط سعید Jackson در چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت 7:55 قبل از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
Ä