تبليغاتX
طنز نبشته های سعید زاهدی

یک عکس محصول دهه محرم سال جاری که گویای این شعر حافظ است( نماز خواند برای شاه دل) :

 

واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند...چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

 

یک = با توجه به علاقه شدید بعضی از علما و فضلا  و حکما و عقلا و عرفا و ... روشن اندیشان به مسائل دانشگاهی کشورمان ! دو عکس مضحوک و خجالت دهنده برایتان گذاشتم که یکی از نمازخانه باشد و دیگر از دستشویی (توصیه می کنم کسانی که بیماری قلبی دارند و یا سنشون کمتر از 7 سال اینا رو ببین حالشون به هم بخوره، زنگ بزنیم اورژانس ... یکم بخندیم )

جالبه بدونید که عکس گرفتن در دانشگاه ما ممنونه ! یعنی هر کی عکس بگیره رو دیوار عکسش می کنند. دلیلشم که وقتی این عکس ها رو ببینید متوجه می شین که چرا ممنونه ! خلاصه بگم که تمامی عکس ها به صورت قاچاقاقی گرفته شده و باز هم محتاج دعای شمام که یه وقت با این افشاگری ها دست و پام به کمیته بی انضباطی دانشگاه وا نشه ...

دو = نکته دوم اینکه مدتی چند است روی سیستمم باتلاق پرورش ویروس احداث کردم و شما می توانید انواع ویروس ها رو به صورت زنده و راز بقا در کامپیوترم مشاهده کنید. ( دوستان از پشت وبلاگ اشاره می کنند کامپیوتر و سیستم نگو بگو رایانه ! ) بله خلاصه هزار و یازده بهونه دیگه واسه اینکه بگم نمی تونم جواب نظرات دوستان رو بدم.  

شاد و پیروز سر بلند و سر سبز و در پناه حق باشید.   

                                             عکس از دستشویی

                                       عکس از نمازخانه

 

                                     عکس از یه روز برفی

 

 

نوشته شده توسط سعید Jackson در جمعه پنجم بهمن 1386 ساعت 3:18 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |
غولها آدمهاي بدبختي هستند

 

* سعيد زاهدي


قدس ۲۲/۹/۱۳۸۶


روزي روزگاري پيرمردي كوزه گر در سرزميني خيلي دور زندگي مي كرد. پيرمرد هر روز براي اينكه هزينه جهاز دختر دم بختش را مهيا كند، مجبور بود از صبح تا شب و از شب تا صبح كوزه بسازد. روزي همان طور كه پيرمرد مشغول كار بود، ناگهان صدايي از داخل يكي از كوزه ها شنيد. دست از كار كشيد و به سمت كوزه ها رفت. گوشهايش را خوب با چاقو تيز كرد. صداي تق تق در زدن از درون كوزه مي آمد. پيرمرد با تعجب پرسيد: كيه؟ صداي كلفتي از داخل كوزه شنيده شد، البته كلي افكت، كه مي گفت: من غول كوزه جادو هستم، اگر ممكنه همين در كوزه رو وا كن كه دارم خفه مي شم. پيرمرد با عصبانيت گفت: تو غول به اين هيكل خجالت نمي كشي بدون اجازه رفتي تو كوزه هاي من؟
اصلا چي جور جا شدي اين تو؟ پير مرد در كوزه را باز كرد و گفت: اه .. اه .. چه بوي گندي گرفته اين كوزه، كه يه دفعه يه غول سياه بد تركيب با گوشواره هاي طلا فيشتي پريد بيرون، و شروع كرد به قهقهه زدن. پيرمرد گفت: واه واه واه نيگاش كن تو بوگندو، گردنبندات و گوشواره هاتم كه اصل نيست. از كجا خريدي سرت يك كلاه گشاد گذاشتن. حيف كه پولهامو دارم واسه جهاز دخترم جمع مي كنم وگرنه حتماً يك گوشواره اصل برات مي خريدم.
غول تا فهميد پيرمرد دختر دم بخت دارد و جهازش هم به زودي كامل خواهد شد، فرتي خودش رو شبيه براد پيت كرد و يك خط ايرانسل هم خريد و اس  -ام  -اس داد به دختر پيرمرد و گفت: سلام گلي خانوم، آي  -لاو  -يو  -وي  -ايكس و .. دختر كوزه گر هم تا اس  -ام  -اس رو خوند، گفت: اه اين پيام كوتاه عجب بوي گندي مي ده! من كه نمي خوام. غول سياه بد تركيب رفت يكي دو كيلو لوازم آرايشي به خودش زد و با يك شاخه كاكتوس اومد در خونه دختر كوزه گر، وقتي دختر در رو باز كرد صد دل نه هزار دل عاشقش شد.
خلاصه يك روز كه پيرمرد كوزه گر از ماجرا با خبر شد، رفت حسابي غول را به باد كتك گرفت و گفت: اگر دختر مي خواهي يك مدرك بيار. غول سياه بد تركيب هم چهره واقعي خودش را نشان داد و از عصبانيت رفت تمام كوزه هاي پيرمرد را شكست.
بعد از داخل هر كوزه يه غول پريد بيرون و مغازه پيرمرد شد پر از كوزه شكسته. پيرمرد هم دست عيالش را گرفت و گفت: من ديگر اينجا پيشرفت نمي كنم بايد به خارج برويم و آنجا كار كنيم. او همه كوزه شكسته ها را با كشتي به اينگليس و بقيشم به اونگليس فرستاد و در حراجي همه رو به عنوان شيء عتيقه و كوزه داريوش به قيمت گزافي به مردم خارج قالب كرد. بعد از مدتي پيرمرد ميلياردر شد و كوزه هايش را مي شكست، مردم هم مي گفتند: كوزه گر را نگاه كنيد از كوزه شكسته آب مي خورد. سالها گذشت و پيرمرد آخر عمرش بود كه ديد دخترش هنوز ازدواج نكرده است و او را در لباس عروسي نمي بيند.
آدرس غول سياه بد تركيب را از 118 گرفت و گفت؛ بيا و دست دخترم را بگير و برو. غول كه اين را شنيد ديگر از شدت خوشحالي از ادامه تحصيل باز ماند و آخر ترم رفوزه شد.
شب عروسي بود كه يك دفعه غيب شد و دوباره رفت تو كوزه! رفوزه رفوزه زودي برو تو كوزه ... خلاصه پيرمرد مرد و همه چيز با بدبختي بدي تموم شد و رفت و ازدواجي هم پا نگرفت. اصلاً آخرش ضد حال بود. يكي لطفاً آن قرصهاي من رابدهد. آقا! قربون دستت يه ليوان آبم بده.
نتيجه: ما از اين داستان نتيجه مي گيريم كه غولها چقدر موجودات بدبختي هستند، كه مي خواهند با انسانها ازدواج كنند.

نوشته شده توسط سعید Jackson در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 ساعت 11:41 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

شاهزاده خانوم و چوپان

سعید زاهدی

روزی روزگاری در یک سرزمین سر سیز و حاصلخیز با جاذبه های جهان گردی زیاد و مناطق و آثار باستانی  بسیارچوپانی زندگی می کرد. چوپان قصه ما هر صبح تا شام مشغول نگهداری از گوسفندان بود. آنها را به کوه و دشت و چمنزار و رود خانه می برد و برایشان نی می نواخت و قصه می گفت و با آنها به تفریحات سالم می پرداخت.

روزی همانطور که چوپون مشغول نی زدن بود. یک شاهزاده خانومی با صد ها نفر گارد سلطنتی و اسکورت ویژه درون کالاسکه طلایی از آنجا عبور کرد. چوپان قصه ما سریع از جاش بلند شد و رفت پیش یکی از سربازان ازش پرسید که چه خبره ؟ چرا سر صدا راه انداختین ؟ مگه نمی بینید دارم با گوسفندام ریلکسیشن کار می کنم. و با چوب دستیش زد تو سر سربازه در همین لحظه همه مامورا و … ایستادن تا چوپون رو به خاطر اهانت به حضور مبارک شاهزاده خانوم مجازات کنن. که یه دفعه شاهزاده خانوم سرشو از درون اتاقک کالاسکه بیرون آورد، لبخندی زد و گفت : رهایش کنید. ما هر چه زود تر باید به قصر جناب شاهزاده بریم. من قرار است امشب ازدواج کنم.

چوپان قصه ما هم تا چشمش به چشم سرکار خانوم دوخته شد، دلش رو پای لبخند شاهزاده باخت. ولی با نامیدی سوار بر الاغ پیرش به طرف گله برگشت. از اونجایی که در نامیدی بسی امید است و …چوپان ناگهان صدایی شنید. که می گفت : ای چوپان کودن، از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز بقیش زشته! تو خجالت نمی کشی! که می خوای لقمه گنده تر از معده ات بخوری ؟

چوپان گفت : ای صدا تو کی هستی. صدا گفت من یکی از گوسفندان گله ام و می توانم به تو کمک کنم. اگر می خوای با شاهزاده خانوم عروسی کنی. باید هر کار می گم بکنی. چوپان که اصلا تعجب نکرده بود، سری به نشانه تایید تکان داد. گوسفند ادامه داد که : برو زیر درخت بلوط را بکن و ریشه بلوط را جدا کن با عسل قاطی کن و تعداد زیادی حشره دریایی را در آن بیانداز. آن را در نور ماه نگه دار و به سر و صورتت بزن. اما یادت باشد که اگر روزی به جایی رسیدی هوای ما رو هم داشته باشی.

چوپان قبول کرد و آنچه گوسفند دانا گفت : با دقت انجام داد. وقتی مواد را به صورت خود مالید تبدیل شد به یک شاهزاده پر قدو بالا حتی قوز کمرش از بین رفت. در حالی که از تعجب شاخ در آورده بود. دستش رو به نی زد که یک دفعه نی تبدیل شد به یک گیتار ! بعدش دوباره اون مواد رو زد به الاغش که الاغش یک دفعه شد : بنز 8 در ! خواست سوتش رو برداره بندازه دور، که دید سوت چوپونیش تبدیل شد به یک گوشی نوکیا با یه سیم کارت ایرانسل. چوپان یکم از اون مواد روی سگ گله ریخت که سگ گله تبدیل شد به یک بادی گارد. خواست عصاشو برداره دید عصاش تبدیل شد به یک اژدها و همه گوسفنداشو یک لقمه چپش کرد. ( توضیح ضروری : باور کنید خودم هم این قسمت داستان رو نمی دونستم. فکر کنم اشتباهی رخ داده! بالاخره کاری که شده ببخشید. ) بقیه اون مواد رو هم انداخت کنار درخت بلوط که درخت تبدیل به یک قصر بزرگ شد. شاهزاده به فرصتو غنیمت شمرد و با سرعت رفت دنبال شاهزاده خانوم. وقتی تو راه بهش رسید. گیتارشو در آورد و شروع کرد. وقتی داری می ری سفر، هر چی دلت می خواد ببر ، گیتارو … خلاصه شاهزاده رو به قصر خودش دعوت کرد. و گفت : آیا حاضر هستید با من ازدواج کنید ؟ شاهزاده خانوم هم در یک مراسم با شکوه توی قصر چوپان سابق قصه ما عقد و عروسی کردن و داشتن با هم زندگی می کردن. که یک دفعه روح گوسفند مرحوم اومد و گفت : مگه نگفتم به عصا دست نزن ؟ چوپان قصه ما گفت : کی گفتی ؟ باور کن تو داستان نبود. به من چه ! ساعت داره 12 می شه می خوایم بخوابیم. روح گوسفند گریه کنان رفت و گفت : پس خودت خواستی! یه دفعه همه قصر و ماشین و … مثل اولش شدن و شاهزاده شد همون چوپان! قصر هم شد  همون درخت بلوط! چوپان که از خجالت داشت آب می شد رفت پیش شاهزاده خانوم و با عذر خواهی حقیقت ماجرا رو تعریف کرد. شاهزاده خانوم هم خندید و گفت : نگران نباش من هم سیندرلا هستم و تا ساعت 12:30 مثل اولم می شم. خلاصه شاهزاده خانوم هم شد دختری با لباس های کهنه و … اما کفشش طلایی موند. در ضمن من یه چیزی نگفتم که چوپان غصه ما همون چوپان دروغگو بود. خلاصه چوپان دروغگو و سیندرلا کفش طلا رو فروختن و برای خودشون یک خونه نقلی خریدن و سالیان سال در خوشی و خوبی با هم زندگی کردند. قصه ما به سر رسید …

نتیجه پایانی : ما از این داستان نتیجه می گیریم که نویسنده داستان دچار توهم فانتزی شده است و داستان تاریخی سیندرلا را تحریف می کند.

 

نوشته شده توسط سعید Jackson در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 ساعت 1:53 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

اندار احوالات شیخ ابولسعید

در احوالات شیخ ابولسعید آمده است که در ولایت ایشان که در جهان سوم قرار داشت، شاهی بی تدبیر و کم خردی زندگی می کرد. روزی بر آنها خشکسالی بیامد، قحطی بشد، اموال و دارایی هایشان غارت گشت، اجناس گران شد، و فساد بیداد کرد. مردم جمع شدند و گفتند : یا شیخ فکری به حال ما کنید که این شاه هر شب جگر های ما را با چاقوی بی تدبیری هایش کباب می کند و می خورد. شیخ ما اندکی فکر کرد و سپس بفرمود که به نشانه اعتراض به این وضع 3 دقیقه سکوت پیشه کنید.

مردم داد بر آوردند که این چه تدبیری است ؟ یا شیخ ما را گرفته ای ؟ ...

فردای آن روز شاه ولایت در شبکه یک آمد و کلی سخنرانی کرد که این رعیت های پدرسوخته با 3 دقیقه سکوتشان به ما اعتراض کردند. ای انسان های نمک ناشناس، ای که خاک به گورتان کنند...

مردم دوباره گرد شیخ جمع آمدند، که یا شیخ چه کنیم ؟ مگر ندیدی که این شاه چگونه بر ما توهین بکرد ؟ هر چه فحش فانوسی و ناموسی از حلقومش در آمد بر ما نثار کرد.

شیخ پس از ساعت ها مراقبه و مکاشفه و تفکر سر از گریبان بیرون بیاورد و بگفت : سکوت کنید، که جواب ابلهان خاموشی است. فردای آن روز مردم در مقابل شاه سکوت بکردند و هیچ نگفتند. شاه گفت : چگونه در مقابل من سکوت می کنید ؟ آیا مرا ابله فرض کرده اید ؟ که در جواب من خاموش می مانید ؟ خودتان ابلهید ... دیوانه ها... سپس شاه سکته ای بکرد و در بستر بیافتاد .

مردم دوباره برای چاره اندیشی نزد شیخ ما آمدند و گفتند چه کنیم ؟ شیخ سبیل خود را بچرخاند و ریشش را دستی کشید و گفت : سکوت کنید. که سکوت علامت رضایت است.

مردم به بستر شاه رفتند. شاه گفت : می بینید خدایتان به چه روزی افتاده است ؟ شما مردمانی بس نادانید. چگونه در این سختی به جای اینکه با من باشید بر من هستید ؟ ... مردم سکوت کردند. شاه گفت : یعنی شما از اینکه من در بستر افتاده ام و مرگ مرا می بینید راضی هستید ؟ مردم غرق در سکوت بودند. شاه سکته ای دیگر بکرد و دار فانی به قصد اون دار دیگر وداع گفت.

روز بعد مردم نزد شیخ آمدند و به پاس خدماتی که در حق آنها کرد از وی در خواست کردند که رهبری یا همان پادشاهی سابق را بر عهده بگیرد. شیخ هیچ نگفت و سکوت بکرد.

نوشته شده توسط سعید Jackson در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 ساعت 1:28 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

ماجرای ازدواج عمو نوروز با ...

 

عمو نوروز با اینکه 1385 سالش تموم شده بود اما هنوز ازدواج نکرده بود. وقتی ازش پرسیدم چرا تا حالا ازدواج نکردی؟ گفت : آخه هنوز کیس مناسبم رو پیدا نکردم. ولی من که می دونم داره خالی می بنده... بیچاره عمونوروز نون شب خودش رو نداره بخوره، چه جوری می خواد پس فردا یه زندگی رو بچرخونه. مردی که بخواد تو این دوره زمونه ازدواج کنه باید، شغل داشته باشه، ماشین داشته باشه، قیافه داشته باشه، با کلاس باشه، کم کمش لیسانس داشته باشه. حالا مهم نیست که چه جوری مدرکش رو تهیه کرده باشه و بگذریم از اینکه باید استعداد ظرف شستن و لباس شستن و چشم گفتن و در کل خونه تکونی قبل از عید رو داشته باشه.

یه روز ننه عمو نوروز که در و همسایه ننه نوروز صداش می زنن، تصمیم گرفت برای عمو آستین بالا بزنه و از دختر دماغو ننه سرما براش خواستگاری کنه. نمی دونم چقدر ننه سرما رو می شناسین! فقط همین قدر بگم که همین ماه پیش با هزار دوز و کلک با این پاپا نوئل ازدواج کرد، البته از نوع تجدید فراشش. می گن از بچگی هم همیشه تو مدرسه تجدید می آورده. خلاصه دختر اولش هم که از مرحوم حضرت آدم برفی داره، پلی کپی مادرشه. اونم عین مادرش سرد سرد، من خیلی بهش توصیه کردم که یه مقدار سعی کن، با اطرافیانت گرم بگیری. ولی تو گوشش نمی ره. با اینکه ادعاش می شه متولد ماه مهر ولی ذاتا همین جوری بی مهر و محبت  بزرگ شدند. دیگه چی بگم، یه موجود پر افاده و پر توقع! ننش هر شب براش از این چیزا چیه که دود می کنن تا چشم نخوره.  فکر کنم اسفند دود می کنه... من که فکر نمی کنم کسی بتونه باهاش ازدواج کنه. همین داداشش بهمن، نمی دونین پارسال با چه زحمتی  تونست، با آذر دختر عمش ازدواج کنه.

راستش رو بخواین عمونوروز عاشق بود. نمی گم عاشق کی بود چون داستان از مزه می افته! از آخر می فهمین. تو دانشگاه با هم آشنا شده بودند. عمو نوروز همیشه حسرت اینو می خورد که چرا هیچ وقت نتونست بهش بگه دوستش داره. شاید چون اعتماد به نفس کافی نداشت. شایدم عمو مشکل اسکناسی داشت. خلاصه وقتی دید ننه نوروز داره اصرار می کنه که الا و بلا قبل از مرگم باید تو رو تو لباس دومادی ببینم، تصمیم گرفت که همه چیز رو رک و رو راست به ننه بگه. اولش شاید، چهار پنج تا دسته جارو و لنگ دمپایی و کفگیر و ملاقه می خورد تو سرش، ولی بهتر از این بود که یه عمر با دختر ننه سرما زندگی کنه. ننه وقتی ماجرا رو شنید، داشت پس می افتاد! چیزی نمونده بود که درجا شیش هفت تا سکته قلبی کنه و دار باقی رو وداع بگه. اما چون پسرش رو تو لباس دومادی ندیده بود، از مردن منصرف شد. و از عزرائیل مهلت خواست. فرشته مهربون مرگ هم وقتی ماجرا رو فهمید، دلش نیومد ننه رو قبض روح کنه. ولی به ننه گفت، تو رو خدا یه وقت به کسی نگی ها. اگه خدا بفهمه چی کار کنم! ولی نمی دونست که دهن ننه خیلی قرصه، شاید هم نمی دونست که خدا داره ازون بالا به ننه لبخند می زنه.

ننه نوروز تند و تند و تند داشت به عمو می گفت، آخه پسریه خلمشنگ ! نونت کم بود آبت کم بود که می خوای بری از دختر های بالاشهر زن بگیری؟ مگه من چه کوتاهی در حق تو کردم؟ تو رفتی دانشگاه که درس بخونی یا دنبال عیش و نوش باشی و ... من با چه رویی برم و ازشون خواستگاری کنم؟ اونا سطح زندگیشون به ما نمی خوره. یکم این چیزا رو بفهم!...حالا شماره تلفنشان رو بده ببینم. چی می شه! عمو نوروز هم اون شب تا صبح خواب های رنگ و وارنگ دید. صبح که شد عمو نوروز قشنگ ترین لباس هاش رو پوشید و یه شیشه اوتکولون که تا حالا پشت کمد قایم کرده بود، تا ننه نبینه، رو خودش خالی کرد. ژل هم از همون پشت کمد به مقدار کافی ( دو سه کیلو ) رو سرش مالید و با کت و شلوار پدر خدا بیامرزش راه افتاند. تو راه هم چند تا شاخه گل از این یارو مبارک عروسک خیمه شب بازی که تازگی مغشول تجارت گل بود، خریدند.

وقتی رسیدند در خونه اونا ... بگم اونا کیه ؟ حالا وقتشه ! عمونوروز عاشق یه دختر خیلی زیبا و دوست داشتنی به نام بهار بود. بهار خیلی جذاب بود. چشماش برق خاصی داشت. هر کی نگاش می کرد در جا عاشقش می شد. دماغشم عمل نکرده بود. یه چیزی فراتر از لیلی! مهمتر از همه بهار مهربون بود. همه دوستش داشتند. مخصوصا بچه مدرسه ای ها که عاشق تعطیلی بودند. خلاصه عمو وقتی رسید دم در، دید در بازه و خونه بهار اینا رو چراغونی کردند. رفت تو بیبینه چه خبر شده، دید عاقد آوردن و دستی دستی دارن عشق عمو رو عروس می کنن. عمو تا چشمش به چشم بهار که زیر لباس عروسی بود افتاد، و اشکهای بهاریش که مثل قطره های بارون از رو صورتش پایین می اومدن رو دید. فهمید که بهار رو دارن به زور عروس می کنن. عاقد گفت : برای بار دوم عرض می کنم دوشیزه خانوم محترمه سرکار خانوم بهار گل گلی آیا وکیلم شما را به عقد دائم شاهزاده شکاک فرزند شاه ماردوش ضحاک در بیاورم ؟ .. حاضران گفتند : عروس رفته گل بکاره! در همین لحظه عمو عزمش رو جمع کرد و با صدای بلند داد زد : بهار عاشقتم، دیوونتم، ... با من ازدواج می کنی ؟!! نمی دونین چه آبروریزی به پا کرد. هیچ کس حرف نمی زد، سکوت همه جا رو فرا گرفته بود. تا اینکه بهار اشکاش رو پاک کرد و با یه لبخند گفت : با اجازه بزرگتر ها بله! شاهزاده هم عصبانی بلند شد و دیگه قرار داد نفتی با کشور بهار اینا نبست! ولی عوضش همه خوشحال بودند. خلاصه هفت روز و هفت شب، جن و پری و دیو ... به شکرانه این ازدواج مشغول جشن گرفتن بودن. هر کی موبایل داشت اس-ام- اس می زد و این جشن بزرگ رو تبریک می گفتند. شرکت مخابرات هم خیلی خوشحال بود. بعدش هم ماه عسل دست هم رو گرفتند رفتند ایران و همه جا پر از خوشی و سر سبزی کردند. اونا هر روز می رفتند لب دریا و ننه نوروز هم با خودشون می آوردند. دوازده روز گذشت و روز سیزدهم ننه گفت : من امروز رو نمی تونم بیام، شما برین خوش باشید. ننه تو خونه نشسته بود، و خوشحال بود که پسرش رو بالاخره تو لباس دومادی دید. در همین لحظه عزرائیل جون هم اومد و بعد از تبریک گفتن به ننه، گفت : قرارمون که یادت نرفته؟! ننه گفت : نه خب! عزرائیل هم گفت : پس دستت رو بده تا بریم یه جای خوب ! ننه دستش رو به دست عزرائیل داد و با هم پرواز کردن، رفتن یه جای دور...

خیلی دراماتیک بود، مگه نه ؟ من که گریم گرفته !!! ببخشید که خیلی از جاهای داستان سانسور شد... ( لینک ماجرای یک : عشق برفی )

عید خوبی داشته باشید ...

نوشته شده توسط سعید Jackson در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 ساعت 11:37 قبل از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

چرا شهرام جزایری فرار کرد ؟

 

شهرام جزایری معروف بود به شهرام گور که از بچگی با ما رفیق بود. صبح ها با هم می رفتیم مدرسه ظهر ها هم بر می گشتیم. مدام پا پی ما می شد، تا براش تخمه و آبنبات چوبی بخریم. باباش بهش پول نمی داد. می گفت : اگه بهش پول توجیبی بده، به راه خلاف کشیده می شه. ما هم دلمان نمی آمد، جلوی دیدگان خیسش تخمه خورد کنیم، آبنبات بلیسیم، یا لواشک بچوشیم. سر کلاس مدام فکرش به این بود که چه جوری مدادتراش های بچه ها رو بلند کنه. من همیشه حواسم جمع بود. یه بار آقای ناظم به خاطر مداد دزدیش کلی با شیلنگ زد به دستش. بعدش ما بچه های کلاس نفری یک ریال رو هم کردیم و برای شهرام مداد پاکن، مداد تراش، مداد و چند تا خرت و پرت دیگه خریدیم. اولش خیلی خجالت کشید. ولی من بهش گفتم اگه بخوای خجالت بکشی، بالاخره معتاد می شی. معتاد خجالت! فرداش صورتش سرخ بود، بس که باباش به خاطر مداد پاکن هایی که براش خریده بودیم، زده بودتش. باباش هم اومد مدرسه و همه خرت و پرت ها رو ریخت جلوی معلم. بیچاره شهرام خیلی خجالت کشید. دوباره بهش گفتم شهرام گور به جای این همه خجالت یکم نقاشی بکش! چند روز گذشت، یه نقاشی آورد گفت خودم کشیدم. وقتی نیگاش کردیم، دیدیم نقشه سرقت بانک. من همیشه تو درس ها به شهرام کمک می کردم. حساب کتابش خوب بود. اما به ریاضیات دل نمی بست. فارسیش هم تعریفی نداشت. انشا های بچه ها رو می گرفت و می خوند.

دبستان رو که تموم کردیم، ما رو بردن دبیرستان! شهرام خیلی غول شده بود. باشگاه هم نمی رفت ولی بدنش درست بود. می گفت آبگوشت زیاد می خوره! مدام بچه ها اذیت می کرد. گاهی اخاذی می کرد. گاهی هم زنگ ورزش کیف پول های بچه ها رو کف می رفت. یه روز که یکی از بچه ها رفت دفتر خبرکشی شهرام رو به آقا مدیر بکنه. شهرام بدجوری حالش رو جا آورد و کلی گوجه فرنگی و بادمجون رو صورتش کاشت. شاید می دونست که یه روزی گوجه فرنگی گرون می شه. تا اون روز اون گوجه فرنگی ها رو برداشت کنه. سرتان را درد نیارم. بعد از دعوا آقامدیر باباش رو گفت بیاد مدرسه. باباش هم پرونده شهرام رو گرفت و اینطوری شد که شهرام ترک تحصیل کرد. من بعد از رفتن شهرام راحت تر درس خوندم. همه نمره هام بالا بود، دانشگاه که قبول شدیم جنگ بود. ما اولین کسایی بودیم که وارد دانشگاه شدیم. چند سال گذشت، و من یه معلم شده بودم. به خودم می بالیدم که تونستم درس بخونم و حالا به بقیه درس بدم. حقوقش برام مهم نبود. علاقه داشتم. یه روز همونطور که داشتم سر کلاس درس می دادم. یکی در زد و منو خواست. رفتم بیرون. بچه ها کلاسو رو سرشون گذاشتن. باورم نمی شد، می دونین چه کسی جلوم وایستاده بود ؟ مدیر مدرسه سابقمون. خیلی ذوق زده شدم. خلاصه یه روز رفتم سر خاک آقاجونم. دیدم شهرام وایستاده جلوم دست تو جیب. عجب قیافه ای برا خودش درست کرده بود. فاتحه که خوندیم. شهرام با بنزش منو رسوند خونه. تو راه از خاطرات قدیم گفت. باورم نمی شد. شهرام گور امروز اینجوری شده باشه. میلیاردر بود. بعد از اینکه سر از کارش درآوردم، به خاطر حسودی رفتم لو دادمش. کلی تو بازداشت بود، تا اینکه خبر فرارش مثل تیری در مغزم فرود آمد. در جا هفت هشت تا سکته مغزی زدم. من الان مردم. من یه روحم و به این وبلاگ اومدم تا خاطرات بچگی شهرام گور رو بنویسم.. یو لو لو لو ................

دوستان جواب سوال بالا که چرا شهرام جزایری فرار کرد در متن بالا بود. آیا متوجه شدید ؟!!

نوشته شده توسط سعید Jackson در شنبه پنجم اسفند 1385 ساعت 5:58 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

عمو احمد

 

آورده اند که در روزگاران  پيش  پسرک  چوپانی  در دهی دور دست زندگی می نمود . او پسر بسيار ساده ای بود ( اما همچين ساده هم نبود که ، يکم زرنگی هم  به خرج مي داد ) . او در کنار پدر و مادر  خويش  زندگی بسيار گرم و بی آلايشي را سپری مي نمود ، تا اينکه روزی  آمد که همسايه  آنها  که  کوکب خانم نامی بود ( البته نه اون کوکب خانمي که تو کتابا خوندين نه اون نيست. ) به منزل انها آمد و با  مادر او صحبت بسیار کرد و از خواهرش  که در  شهر زندگی مي کرد، برای آنها سخن گفت. (توضیح ضروری : ببخشید وسط کلام کوکب خانوم مزاحم شدم. نام پسر قصه را هم بنده فراموشمان شد؛ نام او پتروس بود ) . کوکب خانم  تمام  صحبت ها يش را  کرد و رفت و اين  صحبتها  در مادر پتروس تاثير بسیار گذاشت. وقتی شب آقاشون اومد خونه او را مجبور کرد تا خانه ای در شهر بخرد. آقای خانه هم که نامش پدر پتروس بود با اين  موضوع مخالفت نمود، ولی قول داد که فضايی شبيه خانه های شهری برای خانوم بچه ها درست کنه! برای  همين تا آنجا که توان داشت برای آنها لوازمات خريد که عبارت  بودند از : ماشين لباس شويی ، تلويزيون LCD  ماشين ظرف شويی کامپيوتر خلاصه هر وسيله ای که مدرن باشه. ( شايد  بعضی از دوستان بگن که خوب اين که اين همه لوازمات خريد همونو ميرفت تو شهر خونه می خريد ولی شما که نمی دونيد که خونه ها در شهر چقدر گرونن! )  مادر پتروس ديگر حواسش به پسرش نبود و هميشه در حال ور رفتن با وسايل جديدی که آقاشون براش خريده بود جلب شده بود. برای همين آقاشون بعضی موقع ها مجبور بود که از بقالی سر کوچه پيتزا بخره ( لازم به ذکر است که بقالی سر کوچه پتروس اينا تريپ فروشگاه زنجيره ای بود...خوب چه ربطی داشت نميدونم. ) همين طور روزها سپری ميشد، تا  روزی  که  پتروس  احساس  کرد  که  تنها شده برای  همين به  کامپيوترش  روی آورد، تا  کمی از تنهاييش بکاهد او از يکی از دوستانش شنيده بود که اينترنت جای خوبی  برای دوست  پيدا  کردن است. برای همين به چت و چت بازی روی آورد تا اينکه  کارش  به جاهای  باريک  کشيد.او با  شخص ديگری  که خود را غلام دوست نواز  معرفی کرد بود طرح دوست ريخت. روزی غلام  به او گفت که :  بابا پاشو بيا شهر خيلی حال داره روستا چيه اينجا امکانات زياده ، اينترنت ADSL داره پاشو  بيا.... بدو . همين  جا  بود  که پتروس  تصميم  گرفت  تا شهر و ديار خود را ترک کند و به شهر غلام شان اينا بره. برای همين تمام وسايلش  را  جمع کرد  به سمت شهر راهی شد البته بدون اطلاع قبلی چون از مامان باباش که دل خوشی نداشت طفلی! در بين راه به سدی رسيد که يه جاش هم سوراخ شده بود گفت اگه اين سد خراب بشه که همه جا رو آب ميبره؛ تازه  ممکنه  خطوط تلفن  هم  قطع  بشه  برای  همين تصميم گرفت انگشتش را در سوراخ فرو ببرد، تا از چکه کردن آب جلوگيری کند . چند ساعتی به همين  منوال  گذشت.  او که خسته شده بود تصميم گرفت برود  از آن طرف سد، سوراخو  همچين  اساسی  درست  کنه!  برای  همين آدامسشو زد دم سوراخ و پريد تو آب پشت سد او همانطور شنا کرد و به سوراخ پشت سد رسيد ولی فهمید که اين سوراخه  همچين  اساسی  درست بشو نيست  واسه  همين بيخيال شد و به شرکت آب و فاضلاب زنگ زد. تو راه  که داشت بر مي گشت  ديد يه سيمی به  لنگری گير کرده يا يه لنگری به يه سيمي گير کرده رفت و اون سيم رو آزاد کرد .  بعد ها دانشمندان  فهميدن که اون سيم فيبر نوری بوده که مال اينترنت يک کشوری بوده (( این قسمت هم به خاطر اینکه شرکت برق و مخابرات ناراحت نشه، در ضمن عزيزان لطفا نام کشور را نپرسيد خواهشا... ) او دوباره به راه خود به سمت شهر ادامه داد، تا به  شهر  رسيد. بلافاصله به نزد غلام دوست نواز رفت اما غلام دوست نوازی وجود نداشت. آقا همش کشک بود. (ببخشيد ها روم به ديوار گلاب به روتون اوسکولش کرده بودن! ) برای همين تصميم گرفت به خانه  برگردد  و  همه چيزو فراوش کنه اما راه خانه را فراموش کرده بود. برای همين بلافاصله به کلانتری رفته و خود  را  معرفی کرد و اعزام به خدمت شد ( خودم هم نمی دونم، چرا اينطوری شد ) .

نتيجه گيری : ما از اين داستان  نتيجه ی خاصی نمي گيريم.  ولی به هر کس هر کس اعتماد  نکنين ، هر وقت دفترچه خدمتتون اومد سريع خودتونو معرفی کنين تا غيبت نخورين ،در مواقعی که مشکلی پیش میاد، فورا اون مشکل رو به متخصص خودش واگذار کنین، زياد هم چت  نکنين .... ما که می خواستيم نتيجه  خاصی نگيريم نمی دونم چرا اين طوری ميشه  هر  وقت  ميخوام يه طوری  بشه،  اون طوری نميشه . ضمنا به خاطر دستور زبان فارسی که دراينجا رعايت نشد پوزش می طلبم. با تشکر !!!!!!!!!!!!!!

 

نوشته شده توسط سعید Jackson در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 3:57 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

تجسم یک رویا ... ( اولین مطلب عمو احمد )

فکر کن می خوای امسال کنکور بدی! ( توجه : فقط فکر کن ) ... از تابستون می شینی مثل یه حیوون معروف می خونی . شب و روزت می شه درس، زندگی رو ول می کنی، دیگه دنبال یللی تللی نمی ری. برایه اولین بار امتحانات رو خوب می دی! جلبک خوبی می شی، درسخون می شی، پیش همه عزیز می شی، تا اینکه روز سرنوشت ...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید Jackson در یکشنبه پانزدهم بهمن 1385 ساعت 4:11 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |
خنجرکشان

یکی بود یکی نبود. در زمان هایه قدیم یه آدم قوی ای زندگی می کرد، که هر کی باهاش سر هر چی کل می انداخت، کم می آورد. روزی آدم قوی از در مدرسه دخترونه رد می شده که می بینه عده زیادی از دوستان اراذل اوباش مشغول تیکه پراکنی نسبت به بانوان محترمه هستند. آدم قوی هم که می بینه تو قلمرو اون دارن...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید Jackson در جمعه ششم بهمن 1385 ساعت 5:19 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |

چرا ننه سرما با عمو نوروز ازدواج نمی کنه ؟

سال پیش بود که ننه سرما اومد کنارم گفت : پسرم می شی ؟ گفتم نه ! آخه تو خیلی سردی تو بغلت اصلا احساس گرما نمی کنم. ننه سرما زد زیر گریه و با صدای بغض آلود گفت : چرا هیچ کس منو دوست نداره ؟!! منم گفتم : ننه جون گریه نکن...


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سعید Jackson در سه شنبه سوم بهمن 1385 ساعت 3:34 بعد از ظهر |  بازديد اين نوشته: [] | لینک ثابت |
 
offshore
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar
Ä