علی قندونی !
توضیح نویسنده : این ماجرا هیچ شباهتی با ماجرا های دیگر ندارد و هر گونه تشابه اسمی کاملا شانسی بوده و هرگز در حقیقت رخ نداده است، اما کاملا بر اساس واقعبت نوشته شده است.
صحنه اول :
علی در حالی که خودکارش را درون دهانش کرده است و به مگس ها آموزش پرواز می دهد، مشغول افکار طنز آلود خویش است.
طنز های علی خیلی تلخ است، به همین دلیل موقع نوشتن قند می خورد تا کمی شیرین بنویسد، همین امر باعث می شود تا مردم وی را علی قندونی بنامند.
صحنه دوم :
علی در حالی که قند ها را با لبش نگاه داشته است، می گوید :
این روزا دیه هه ما مجوز چاپ کتاب طنز نیی دن، اگر هم هدن اینقدر دیر می دن که طنز هامون لو می ره !
صحنه سوم :
یکی از خوانندگان روزنامه به نام غلام خروس از طنز های علی خوشش آمده است و با یک عدد خنجر از علی می خواهد تا به او هم طنز یاد بدهد، و نام دختر محله شان را در طنز ها بیاورد.
صحنه چهارم :
علی در حال مذاکره با بهمن مهران سردبیر یک نشریه دانشجویی است.
علی : من طنز هامو به ایمیل شما می فرستم .
بهمن مهران : ما وضع مالی مون خوب نیست، اما شما رو خوب می سازیم.
بهمن مقداری چیز بد به علی می دهد، و علی شارژ می شود.
صحنه پنجم :
علی در حالی که دستش را درون قندون کرده است، طنز می نویسد و خوابش می آید. قند از لبان علی به زمین می افتد. یک دفعه یه سری اراذل اوباش از دوستان غلام خروس می ریزن سر علی و قندونش رو می شکنن !
علی : با قنــــــــــــــــــــــدون چی کاری داری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمای ششم :
وضع علی خراب است، او در به در به دنبال یک خودکار است تا طنز هایش را بنویسد.
علی خودکار ها و کتاب هایش را فروخته است تا با آن ها از بهمن مهران دارو (!!!)بخرد.
نمای هفتم :
علی کنار کنار یک پیک نیک دو زانو نشسته است و با تزریق یک موشک 30 سی سی به فضا سفر می کند. موجودات فضایی علی را می دزدند، و پدر علی هم برای نجات او نمی آید.
سر انجام علی در یک روز سرد و بارانی در حالی که پهلو هایش درد می کند، به درک واصل می شود.
نمای پایانی : بهمن مهران را نشان می دهد که لبخندی ملیح بر لب دارد.
سعید زاهدی

